Freitag, 20. Januar 2006

شمس، کيميا، علاء‌الدّين

شمس، کيميا، علاء‌الدّين

نخست بايد يادآوری کنم که در اين نوشته به داوریِ اخلاقی نخواهم پرداخت؛ امّا قول نمی‌دهم که بتوانم کاملاً از آن برکنار بمانم. يادآوریِ ضروریِ ديگر اين است که متأسّفانه در ادب و فرهنگِ ما، چيزی به‌نامِ «نقد» و «ديدِ انتقادی» وجود نداشته و ندارد. پارگکی اشارات ممکن است يافت شود که بتوان علی‌الظّاهر و به‌تسامح، آن را از گونه‌ی «نقد» برشمرد؛ امّا بديهی است که امثالِ اين مواردِ نادر نمی‌تواند خلاءِ عظيمِ نقد و انتقاد را بپوشاند. در توجيه و توضيحِ اين عدمِ نقد، می‌بايست بر دو عاملِ استبداد و روحيّه‌یِ مذهبی تأکيد نمود. و به‌نظر می‌رسد که در عرصه‌یِ عرفان، اين هر دو عامل، بالاتّفاق، مانع از نگرشِ انتقادی باشد. دستِ‌کم در اين ترديدی نيست که برخی از بزرگانِ عارفانِ ما، به مراتبی از تقدّس دست يافته‌اند، و از اين رو نمی‌توان در باره‌یِ ايشان چيزی نوشت، مگر اين که مآلاً دربردارنده‌یِ تعريف و تمجيد و تبجيل باشد. حدِّ اکثر می‌توان به تصحيحِ متنی، شرح، و حاشيه‌نويسیِ آثارِ ايشان پرداخت.

بی هيچ گُمانی، شمسِ تبريزی و جلال‌الدّين محمّدِ بلخی -که بيشتر وی را با عناوينی چون مولوی، مولانا، مولانایِ روم، ملایِ روم، و... می‌شناسيم- از بزرگانِ عارفان بوده‌اند. شمسِ تبريزی اهلِ نگارش نبوده و از وی اثری جز «مقالات» وی بر جای نمانده‌؛ و آن عبارت است از صورتِ ثبت و ضبط شده‌یِ پاره‌ای از گفته‌ها و گفتارهایِ وی؛ امّا از مولانا آثارِ چندی به‌دست است که به‌ترتيبِ اهميّت به‌قرارِ زير است: ديوانِ کبير، يا غزليّاتِ شمس، که مجموعه‌ای وسيع از اشعارِ تغزّلیِ اوست؛ مثنویِ معنوی، که عبارتِ از شش دفتر ادبيّاتِ تمثيلی و تعليمی است، به‌قالبِ مثنوی و در بحرِ رملِ مسدّس مقصور/محذوف؛ فيهِ‌‌مافيه، که دربردارنده‌یِ پاره‌ای خطابه‌هایِ اوست؛ مجالسِ سبعه، که گزاره‌نويسیِ هفت مجلس از مجالسِ اوست؛ و سرانجام، مکتوباتِ او. آنچه از اين ميان بيشترين اهميّت را دارد، ديوانِ کبير و مثنوی است، که از امّهاتِ متونِ منظومِ فارسی به‌شمار می‌رود.
و امّا در عرصه‌یِ عرفان، يک نوع کتابِ خاص داريم که «مقامات» خوانده می‌شود؛ و آن کتابی است که در باره‌یِ زندگی و احوال و آثارِ يک عارف و صوفی نوشته می‌شود تا جايگاهِ او را در عرفان نشان ‌دهد. در مقامات، آگاهی‌هايی در باره‌یِ عارفِ موردِ نظر (و گاه خاندان و جانشينانِ وی نيز) می‌آيد، سخنانِ وی نقل می‌گردد، و همچنين داستان‌ها و حکاياتی که در باره‌یِ وی هست، مجالِ طرح می‌يابد.
در بابِ مولانا و خاندان و جانشينانِ وی، دو مقامات‌نامه به‌دست است: رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار، و مناقب‌العارفينِ احمدِ افلاکی. همچنين بايد به مثنویِ ولد، يا ولدنامه، اثرِ بهاء‌الدّين سلطان ولد، فرزندِ مهينِ مولانا، اشاره نمود که در آن شرحِ حالِ مولانا، خانواده، و برخی جانشينانِ وی به‌نظم کشيده‌ شده ‌است. افزونِ بر اين آثار، در شناختِ مولانا و شمس، کتبِ طبقات (از گونه‌یِ نفحات‌الاُنسِ عبدالرّحمانِ جامی) و تذکره‌ها (مانندِ تذکرة‌الشّعرایِ دولتشاهِ سمرقندی) نيز خالی از اهميّتی نيست؛ اگر چه منبعِ عمده‌یِ کليّه‌یِ کسانی که در بابِ اين دو عارفِ بزرگ چيزی نوشته‌اند، همين سه اثر، و بيشتر رساله‌یِ سپهسالار و مناقبِ افلاکی بوده است.

موضوعی که در اين يادداشت بدان می‌پردازم، قدری بيرون از قاعده‌یِ مألوفِ پژوهندگان است. همان‌گونه که پيش‌تر اشاره نمودم، به‌واسطه‌یِ تقدّسِ مولانا و شمس، بيشترينه‌یِ پژوهش‌هايی که در بابِ ايشان صورت گرفته، اوّلاً از ديدِ باورمندی و ارادت بوده، ثانياً از حدِّ شرح و حاشيه‌نويسی فراتر نرفته است. حتّی زنده‌ياد دکتر زرّين‌کوب که در باره‌یِ مولانا چند تأليفِ بسيار ارزشمند و بديع دارد نيز به‌طورِ کلّی، به هيچ‌گونه نگاه و ذهنيّتی که متضمّنِ نظرِ انتقادی به آثار يا چند و چونِ زندگانیِ اين عارفِ بزرگ و پيوندانِ وی باشد ميدان نداده است. منظورم به طرزِ نگاه و نگرشی است که فارغ از هرگونه پيش‌باوری و اعتقاد به تقدّس يا قداست‌گونگی، بر آثار و احوالِ شخصی و انديشگیِ ايشان، درنگی از سرِ راستیِ محض داشته بوده باشد.
موضوعِ يادداشتِ حاضر، به ماجرایِ ازدواجِ شمس با دختری از پروردگانِ حرمِ مولانا، و علايقِ احياناً عاشقانه‌یِ علاء‌الدّين محمّد، فرزندِ کهترِ مولانا، به اين دختر، اختصاص يافته است.
به‌طورِ خلاصه، ماجرا از اين قرار است که: ديدارِ مولانا با شمس در قونيه مولانا را دگرگون می‌سازد، و از آن پس شب و روزش را با شمس به‌سر می‌بَرَد؛ زمزمه‌هایِ مخالفتِ مريدان و دوستدارانِ مولانا اوج می‌گيرد؛ شمس بی‌خبر قونيه را ترک می‌گويد؛ مولانا در فراقِ وی از همگان کناره می‌جويد؛ مدّتی بعد، نامه‌ای از شمس می‌رسد و مولانا فرزندِ مهينِ خود سلطان ولد را -که از مريدانِ پر و پا قرصِ شمس است- برایِ بازگرداندنِ وی به دمشق می‌فرستد؛ شمس به قونيه باز می‌گردد، و پس از مدّتی، به دخترکی از بستگانِ سببیِ مولانا (گويا دخترِ همسرِ دوّمش کرا خاتون، از شوهرِ قبلی‌اش[1]) اظهارِ علاقه می‌کند، و مولانا دختر را به عقد او در می‌آورد.
عشقِ پرشور و پيرانه‌سرِ شمس به کيميا، از آغاز تا انجام، به يک سال هم نمی‌کشد. دکتر زرين‌کوب می‌نويسد: «مرگی ناگهانی، بعد از يک بيماری سه روزه و در دنبال مشاجره‌يی طوفانی که بين زن و شوهر روی داد به خانه‌ی وی راه يافت و کيميا را از وی گرفت... اين که مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به‌دنبال يک کشمکش قهرآميز که از تأخير زن در بازگشت از باغ روی داده بود اتفاق افتاد وی را به‌شدت از خشونت و قهری که در حق او روا داشته بود نادم و ناخرسند کرد.» (پله پله، ص139)
شرحِ‌حال‌نويسان، مولانا را از موضوعِ علاقه‌یِ فرزندش علاء‌الدّين محمّد به کيميا کلاً بی‌خبر نشان داده‌اند، و می‌تواند چنين بوده باشد؛ امّا در موردِ شمس بايد گفت که وی از اين ارتباطِ عاطفی، اگر نه کاملاً و به‌صراحت، دستِ‌کم به حدس و گُمان، باخبر بوده ‌است؛ و اصولاً بيش‌ترِ سخت‌گيری‌ها و کج‌خلقی‌هایِ وی با دخترک، با همين موضوع مربوط بوده ‌است.
بعد از ازدواجِ شمس با کيميا، مولانا يک يا چند اتاق از بخشِ بيرونی‌گونه‌یِ سرایِ خود را به ايشان اختصاص داده بوده، و از اين‌ رو، کسانِ مولانا برایِ رفت و آمد، از جلوِ اين اقامت‌گاه عبور می‌کرده‌اند. علاء‌الدّين محمّد نيز مستثنی نبوده، و شمس دستِ‌کم يک بار به‌طورِ جدّی متعرّضِ وی شده و از وی خواسته که کم‌تر آمد و شد کند.
در رواياتی که به‌نظرِ استاد زرّين‌کوب، ساخته و پرداخته‌یِ ذهنيّتِ افسانه‌پردازِ پيرامونيان -و آن‌هم سال‌ها پس از اصلِ ماجرا- می‌نمايد، گفته شده که علاء‌الدّين در ماجرایِ غيبتِ دائم و يا قتلِ شمس نقش داشته است. در روايتِ افلاکی، آشکارا پایِ علاء‌الدّين به‌ميان کشيده شده (رک: مناقب، ص 6-685)[2] امّا در گزارشِ فريدونِ سپهسالار، تنها از تعرّضاتِ شمس به علاء‌الدّين سخن رفته، و بلافاصله پس از آن گزارشِ غيبتِ شمس آمده؛ بلکه اصلاً به واقعه‌یِ کشته‌شدنِ او، و حتّی مرگِ کيميا، هيچ اشاره‌ای وجود ندارد (رک: رساله‌یِ سپهسالار، ص 4-133).
افلاکی در واقعه‌یِ شمس، تحتِ عنوانِ «اصحِّ روايات» از زبانِ سلطان ولد، آورده است: «مگر شبی در بندگیِ مولانا نشسته بود در خلوت؛ شخصی از بيرون آهسته اشارت کرد تا بيرون آيد، فی‌الحال برخاست و به حضرتِ مولانا گفت: به کشتنم می‌خواهند. بعد از توقّفِ بسيار پدرم فرمود: اَلا لَهُ الخلقُ وَالامْرُ (7/53) مصلحت است. و گويند هفت کسِ ناکسِ حسودِ عنود دست يک دگر کرده بودند و ملحدوار در کمين ايستاده، چون فرصت يافتند کاردی راندند و همچنان حضرتِ مولانا شمس‌الدّين چنان نعره‌ای بزد که آن جماعت بيهوش گشتند و چون به‌خود آمدند غير از چند قطره خون هيچ نديدند و از آن روز تا غايت نشانی و اثری از آن سلطانِ معنی صورت نبست.» (ص 4-683)
جامی که همين روايتِ افلاکی را با مختصر تفاوتی در عبارت نقل نموده، بعد از «آن جماعت بيهوش بيفتادند» افزوده است: «و يکی از آنها علاء‌الدّين محمّد بود فرزند مولانا، که به داغِ «اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِک» (46/هود) اتّسام داشت. و چون آن جماعت به‌هوش بازآمدند غير از چند قطره خون هيچ نديدند.» (نفحات‌الانس، ص469) امّا افلاکی، به‌فاصله و به‌گونه‌ای غيرِ مستقيم، به دست‌داشتنِ علاء‌الدّين اشاره نموده است: «و آن ناکسانِ ممتحن که اسيرِ سرِّ قَدَر بودند و اينچنين فتنه‌انگيزی ظاهر نمودند، در اندک زمانی بعضی کشته شدند، و بعضی به افلاج مبتلا گشتند و يک دو تن از بام افتادند و هلاک شدند و بعضی را مَسْحِ معنی شد؛... و گويند: علاء‌الدّين را که به داغِ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِک اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ (11/46) موسوم بود، تب محرقه و علتی عجب پيدا گشته در آن ايام وفات يافت و حضرت مولانا از غايت انفعال به‌جانب باغها روانه گشته به جنازه‌یِ او حاضر نشد...» (مناقب، 6-685) [جایِ ديگر -ص804- می نويسد: «در زمانِ فترتِ مولانا شمس‌الدّين تبريزی عظّم الله ذکره زخم خورده وفات يافت.»]
دکتر زرّين‌کوب، خواسته است به‌استنادِ برخی عدمِ واقع‌نمايی‌ها و پاره‌ای تناقضاتِ منطقی که در اين روايات هست، کلّيّتِ آن را واهی بنماياند (پله پله، ص144 و بعد). حتّی عدمِ حضورِ مولانا به جنازه‌یِ علاء‌الدّين را حاکی از «تأثّرِ عميقِ او» برشمرده است! (همان، 147) همچنين می‌نويسد: «بعلاوه مولانا در نامه‌ای که بعدها در باب بازماندگان او به قاضی شهر نوشت تمام احساسات پدرانه‌یِ خود را در حق او نشان داد.» (همان). در حالی که خودِ همين نامه [که متأسّفانه نشانیِ منبعِ آن ذکر نشده، و ممکن است در «مکتوبات» باشد که نگارنده از آن نسخه‌ای ندارم.] نشان می‌دهد که مولانا بينِ اين علاء‌الدّين و فرزندِ ديگرش فرق می‌نهاده است. از نظرِ نگارنده، چنين نامه‌ای حداکثر حاکی از نوعی التفاتِ بيگانه‌وار است نه مهرِ پدر-فرزندی.
همچنين زرّين‌کوب می نويسد: «حتّی سلطان ولد هم، با وجود ناخرسنديهايی که از عهد خردسالی با علاء‌الدّين داشت در سوک او رباعی دردناکی ساخت و تأثر و اندوه فوق‌العاده‌یِ خود را در آن به‌بيان آورد.» (همان). اولاً: منظور از «ناخرسندی‌هايی از عهدِ خردسالی» بر بنده روشن نيست، و اگر مستند به گزارش‌هايی از گونه‌یِ اثرِ افلاکی باشد، بسيار جایِ بحث دارد. ثانياً: گويا زرّين‌کوب کمترين محملِ محتملی از تظاهر را برایِ سلطان ولد قائل نبوده. شايد وی را نيز مانندِ پدرش مولانا «الانسان‌الکامل» می‌ديده! حتّی برادری که برادرش را کشته باشد نيز به‌شرطِ داشتنِ طبعِ شعر، قادر است در مرثيه‌یِ وی رباعی و شايد هم قصيده‌یِ سوزناک بسرايد!!

و امّا آنچه در آن جایِ هيچ ترديدی نيست، موضوعی است که می‌توان آن را به‌شرحِ ذيل خلاصه نمود:
1. شخصی داريم به‌نامِ جلال‌الدّين محمّدِ بلخی، مشهور به مولانا، مولوی، مولانایِ روم، ملّایِ روم، مولانایِ بلخ، خداوندگار، و از اين قبيل. ايشان عارفی است بزرگ و شاعری است بس سترگ. عظمتِ مقامِ وی در عرفان و شاعری بر هيچ پژوهنده‌ای پوشيده نيست.
2. اين بزرگوار خانواده‌ای دارد که در اين موضوع سه تن از افرادِ آن حائزِ اهمّيّت‌اند: پسرِ بزرگينِ وی، بهاء‌الدّين سلطان ولد؛ پسرِ ديگرِ وی، علاء‌الدّين؛ و دخترخوانده‌یِ وی کيميا خاتون.
3. گوشه‌ها و اشاراتی در سخنِ مناقب‌نويسان می‌توان يافت که حاکی از نوعی محبّتِ خاصِّ وی نسبت به فرزندِ ارشد، و گونه‌ای بی‌مهریِ ملايم و گاه آشکار نسبت به پسرِ دوّمين است.[3]
4. سخن و گزارشی از وی که نمايان‌گرِ احساسِ وی نسبت به دخترخوانده‌اش کيميا باشد، به‌دست نيست.
5. بنا به پاره‌ای گزارش‌ها، پسرِ دوّمينِ وی، علاقه‌ای نسبت به دخترک -کيميا خاتون- داشته است؛ که بسيار طبيعی می‌نمايد.[4]
6. پسرِ دوّمينِ وی، که راهی مبنی بر سلايقِ نخستينِ پدر، يعنی فقه و دانشِ دينی، را دنبال می‌کرده، پس از تغييرِ رويّه‌ و مشربِ پدر، با وی موافقت ننموده و بر طريقه‌یِ خويش باقی مانده؛ در حالی که پسرِ بزرگين کاملاً پيروِ پدر بوده است.[5]
7. پدر در مرحله‌ای از زندگانیِ خويش، با درويشی شوريده‌حال، از به‌اصطلاح «اولياء‌الله»، آشنا می‌شود و شيفته‌یِ وی می‌گردد: شمسِ تبريزی. (تغيير رويّه و مشربِ وی با همين ديدار و آشنايی مربوط است.)
8. پسرِ بزرگ -که گفتيم پيرویِ پدر می‌کرده- نيز به‌شدّت نسبت به اين درويش اشتياق نشان می‌دهد، در حالی که برادرِ وی به‌هيچ‌نحو جذب و جلبِ وی نمی‌گردد.
9. قراين و نشانه‌هايی هست که نشان می‌دهد پدر شوق و شيفتگی نسبت به پير و مرادِ خويش را، ملاک ديدگاهِ خود نسبت به فرزندان‌اش ساخته است.[6]
10. درويشِ شوريده‌حال، پس از مدّتی اقامت در شهرِ عارف و شاعرِ بزرگ: قونيه، به‌دليلِ آگهی از ناخرسندیِ برخی از هواخواهانِ وی، و احتمالِ خطرِ جانی، يا به هر دليلِ ديگر، بی‌خبر شهر را ترک می‌گويد.
11. عارف و شاعرِ بزرگ از همگنان کناره می‌جويد و به هيچ آفريده اختلاط نمی‌کند.
12. نامه‌ای از درويش شمس‌الدّينِ تبريزی می‌رسد. وی در دمشق است.
13. مولانا پس از وصولِ نامه، بهاءِ ولد را با هدايايی به‌سویِ وی می‌فرستد. پسر مأموريّتِ خود را با موفقيّت انجام داده و پير را بازمی‌گرداند. ضمناً در رفتار با پير، سنگِ تمام می‌گذارد و تمامِ مسيرِ دمشق تا قونيه را در رکابِ شمس، پياده طی می‌کند؛ که: «شاه سوار، بنده سوار، و اين هرگز روا نباشد.»[7] - و اين رفتار، که بارها با آب و تاب از سویِ شمس بازگو می‌گردد، بر شدّتِ اختلافِ توجّهِ پدر نسبت به دو فرزندش می‌افزايد.
14. اندکی بعد، شمسِ تبريز عاشقِ دخترک -کيميا- می‌شود. شايد هم مولانا برایِ پابند ساختنِ وی، چنين پيشنهادی می‌کند.
15. دختر در اسرعِ وقت به عقدِ پير درمی‌آيد.
در اين ميانه، جايی برایِ توجّه به علايقِ علاء‌الدّينِ بيچاره باقی نمی‌ماند. کيميا که دخترکی، و عورتکی، بيش نبوده و نمی‌توانسته علايق و سلايقی داشته باشد!
...
الباقیِ ماجرا را هم که پيش‌تر بازگو کرديم.
اکنون پرسشی چند جایِ طرح دارد؛ و البتّه بايد يادآور شوم که اغلبِ اين پرسش‌ها، در آن دورانِ خاص جايی از طرح نداشته، و اگر امروزه درخورِ طرح می‌نمايد بيش‌تر بنا به ادّعاهایِ عميقِ انسانی‌ای است که آن شاعر-عارفِ بزرگ و پير و پيشوایِ وی از آن دم می‌زده‌اند.
ايشان -مولانا- چگونه عارفِ بزرگی بوده که ميانِ دو فرزندِ خود فرق می‌گذاشته؟ بايد توجّه داشت که علاء‌الدّين را تذکره‌نويس و مقامات‌پردازِ مقدّم، فريدونِ سپهسالار، به «فضل و دانش» ستوده است.[8] (امّا در مناقب‌العارفين، همه جا با نظرِ انکار از وی سخن رفته.) و اين فرق‌گذاشتن را چنان پابرجا و استوار ساخته که پس از سال‌ها، نواده‌یِ وی، از سویِ بهاءِ ولد، چَلَبی اميرِ عارف، فرزندِ علاء‌الدّين را فاقدِ نسبت به خاندان می‌شمرد.[9]
چگونه می‌شود عارفی که مدّعیِ کشفِ رازهایِ الهی، و علی‌الخصوص اطّلاع بر ضماير است، از درونِ فرزند و فرزندخوانده‌اش آگهی نداشته بوده باشد؟!
چگونه عارفی بزرگ می‌پسنديده که دخترکی به‌عقدِ ازدواجِ مردی 60 ساله درآيد؟
چگونه اين عارفِ بزرگ متوجّهِ ناسازگاری‌هایِ دخترک و پيرمرد نبوده؟
و باز، چگونه اين پيرِ بی‌مانند، حضرتِ شمس‌الحق‌و‌الدّين، به‌خود اجازه داده که دخترکی را که به‌جایِ نتيجه‌اش بوده، به‌عقدِ خود دربياورد؟!
چرا اين پير و پيشوایِ سترگ نمی‌توانسته بفهمد که ميانِ دخترک و آن پسر، علايقی هست؟ و اگر -چنان که پيش‌تر گفتيم- از اين علاقه و رابطه خبر داشته، چگونه تضييعِ حقِّ ايشان را بر خود هموار نموده است؟

...
بی آن‌که داوریِ اخلاقی کرده باشم، بویِ جنايت به مشام‌ام می‌رسد.
در مقالاتِ شمس، پاره سخنانی هست که نشان می‌دهد شمس حتّی کيميا را کتک هم می‌زده است.[10] امّا واردِ اين مقوله نمی‌شوم و تنها به روايتی که افلاکی در خصوصِ علّتِ مرگِ کيميا آورده، بسنده می‌کنم.
اين‌جا در مناقب نکته‌یِ جالبی هست که گُمان می‌کنم افلاکی در آن عمدی داشته است، و آن اين است که پيش از نقلِ روايتِ مربوط به مرگِ کيميا، روايتی از شمس (به‌نقلِ بهاءِ ولد) آورده که در آن شمس نظرِ خود را نسبت به زنان بيان نموده است. از آنجا که در ادامه‌یِ بحث، به اين روايت اشاره‌ای خواهم داشت، نخست آن و سپس روايتِ مرگِ کيميا را عيناً به همان صورتی که در اين کتاب آمده، نقل می‌کنم:
(4/42) همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقول است که روزی حضرتِ مولانا شمس‌الدّين صفتِ زنانِ نيک و عفّتِ ايشان می‌کرد؛ فرمود که با اين همه حال اگر زنی را بالایِ عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنيا افتد و در رویِ زمين قضيبی را برخاسته بيند، ديوانه‌وار خود را پرتاو کند و بر سرِ قضيب افتد؛ از آنکه در مذهبِ ايشان بالاتر از آن چيزی نيست. بعد از آن فرمود که شيخ علی حريری که در دمشق می‌بود، مردی بود صاحب‌قدم و روشن‌دل؛ هر که را در سماع نظر کردی، در حال ارادت آوردی؛ و خرقه‌ای که شيخ می‌پوشيد همچنان شاخ‌شاخ بود و در وقتِ سماع تمامتِ اعضاش پيدا بود. مگر پسرِ خليفه را هوسِ سماعِ او شد، از بس که صفتِ حالِ او می‌شنيد؛ چون از درِ مقام درآمد تا اهلِ سماع را تفرّج کند، شيخ را بر وی نظر افتاد، فی‌الحال مريد شد و جامه پوشيد. خبرِ ارادتِ او به مصر به خليفه رسيد، به‌غايت رنجيد و آهنگِ قتلِ او کرد؛ چون خليفه رویِ شيخ را بديد به اخلاصِ تمام بدو روی آورد. خاتونِ خليفه را هم ارادتِ آن شد که او را ببيند. شيخ را به خانه دعوت کردند. خاتون پيش آمد و در قدمِ شيخ سر نهاده، می‌خواست که دست‌بوسِ شيخ کند، شيخ ذکرِ خود را پرتاب کرده به‌دستش داد که مزارِ تو آن نيست، اين است! و به سماع شروع کرد. خليفه را از آن حال، اعتقادش يکی در هزار شد.
(4/43) همچنان منقول است که منکوحه‌یِ مولانا شمس‌الدّين، کيميا خاتون، زنی بود جميله و عفيفه؛ مگر روزی بی اجازتِ او، زنان او را مصحوبِ جدّه‌یِ سلطان ولد، به‌رسمِ تفرّج به باغش بردند. از ناگاه مولانا شمس‌الدّين به خانه آمده، مذکوره را طلب داشت؛ گفتند که جدّه‌یِ سلطان ولد با خواتين، او را به تفرّج بردند؛ عظيم تَوليد و به‌غايت رنجش نمود. چون کيميا خاتون به خانه آمد، فی‌الحال دردِ گردن گرفته، همچون چوبِ خشک بی‌حرکت شد؛ فريادکنان بعد از سه روز نقل کرد. همچنان چون هفتمِ او بگذشت باز به‌سویِ دمشق روانه شد در ماهِ شعبان، سنه‌یِ اَرْبَع و اَرْبَعين و ستّمائه. (ص 642-640)

با تأمّلی در آنچه گذشت، می‌توان به اين برداشت رسيد که دخترک در اين هم‌زيستیِ کوتاه مدّت با شمس، دق‌مرگ شده. اگر چه، زنِ بيچاره‌یِ دنيایِ قديم به امثالِ اين‌گونه ناگواری‌ها عادت داشته، امّا ناگواریِ زيستنِ دختری جوان در کنارِ پيرمردی خشن و تلخ و بدگُمان و متفرعن، چيزی نبوده که قابلِ تحمّل باشد. سعدی بيهوده نگفته است که: «زنِ جوان را اگر تيری در پهلو نشيند بِهْ که پيری!»[11] آن هم پيری که هرگز تجربه‌یِ همدمی با زن نداشته، و در نظرش زن احتمالاً چيزی بيش از آنچه در روايتِ بالا ديديم، نبوده است.
اين‌جا مجالِ آن نيست که شمّه‌ای از نظراتِ مولانا و شمس در باره‌یِ زن، ارائه شود.
يادداشتِ خود را با اين عبارات به‌پايان می‌برم که: در ماجرایِ «شمس-کيميا-علاء‌الدّين»، به همان اندازه به دو جوان بها داده شده، که در نخستين داستانِ مثنوی، به کنيزک و معشوقِ او، زرگرِ سمرقندی، بها داده می‌شود. آن‌گونه که در اين داستانِ بی‌اندازه زشت و بی‌شرمانه و ضدِّ انسانی می‌بينيم، در دنيایِ مولانا، آنجا که پایِ اقتدارِ بزرگان در ميان می‌آيد، جوانان جز قربانی و ابزار نيستند. همچنان که در آن داستان به کنيزک نگريسته نمی‌شود مگر به‌عنوانِ ابزارِ کاميابیِ پادشاه، و در اين راه، معشوقِ وی، جوانِ زرگرِ سمرقندی، به‌حکمِ «طبيبِ الهی» قربانی می‌گردد؛ در اين ماجرا نيز، کيميا خاتون جز ابزاری برایِ چشانيدنِ لذّتِ وصالِ زن، به سلطانِ صورت و معنی، حضرتِ شمس‌الحق‌و‌الدّين، و احياناً دلبسته‌ساختنِ وی به اقامتِ در قونيه نيست. علاء‌الدّينِ بيچاره نيز سرنوشتی بهتر از زرگرِ سمرقندی ندارد: محروم‌شدن از محبّتِ پدری و موردِ خشم و کينِ پيروانِ حضرتِ پدر واقع‌شدن، و سرانجام به‌گونه‌ای مشکوک جوان‌مرگ شدن، تمامیِ حصّه‌یِ جوانِ نامراد، از دنيایِ سرد و مدّعیِ عرفانِ مولانایِ روم و شمسِ تبريز است.

م. سهرابی
بيست و نهم آبان‌ماه 1384

z
نسخه‌یِ پی‌دی‌افِ اين نوشته:

&
مشخّصاتِ منابع و مراجع:
پلّه پلّه تا ملاقات خدا؛ در باره‌ی زندگی، انديشه و سلوک مولانا جلال‌الدّين رومی. نوشته‌یِ دکتر عبدالحسين زرّين‌کوب. انتشاراتِ علمی. چاپِ دوّم، 1371.
رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار (زندگی‌نامه‌یِ مولانا جلال‌الدّين مولوی). تأليفِ فريدون بن احمد سپهسالار. با مقدّمه‌یِ سعيد نفيسی. نشرِ اقبال. چاپِ دوّم، بی‌تاريخ. (دانلودِ نسخه‌یِ اسکن‌شده: +)
مناقب‌العارفين. تأليفِ شمس‌الدّين احمد افلاکی. با تصحيحات و حواشی و تعليقات به‌کوششِ تحسين يازيجی. (افست) دنيایِ کتاب. چاپِ دوّم، 1362. (دانلودِ نسخه‌یِ اسکن‌شده: ج1، ج2)
نفحات‌الانس من حضرات‌القدس. تأليفِ نورالدّين عبدالرّحمان جامی. مقدّمه، تصحيح و تعليقات دکتر محمود عابدی. انتشاراتِ اطّلاعات. چاپِ اوّل، 1370.

?
پابرگ‌ها:

[1] پله پله تا ملاقاتِ خدا، دکتر عبدالحسين زرين‌کوب، ص100.
[2] افلاکی در اين باره دو روايت نقل کرده. در روايتِ نخست (که در ادامه‌یِ بحث نقل خواهم نمود) هيچ اشاره‌ای به شرکتِ علاء‌الدّين در قتلِ شمس نيست؛ بلکه اصلاً سخنی از قتل در ميان نيست؛ بلکه از مرگِ کيميا می‌گويد و بلافاصله می‌افزايد: «همچنان چون هفتم او بگذشت باز به‌سوی دمشق روانه شد...» (ص642). امّا چند صفحه بعد، روايتِ کاملاً متفاوتی نقل شده (که چند سطر بعد به نقلِ آن پرداخته‌ام). جایِ ديگر نيز به صراحت و روشنیِ تمام، از دخالت‌اش در قتلِ شمس، و طردِ او از جانبِ مولانا، و به جنازه‌یِ او حاضر نشدنِ مولانا، سخن رفته است (ص 6-765). همچنين در فصلِ دهم که به «ذکر اسامی اولاد و اخلاف مولانا» پرداخته، به شرکتِ علاء‌الدّين در قتلِ شمس تصريح نموده. (رک: ص994)
[3] از جمله، بنگريد به: مناقب، ص803، حکايتِ شماره‌یِ 7/18.
[4] پله پله، ص137.
[5] همان، ص147.
[6] افلاکی از قولِ بهاءِ ولد نقل کرده که مولانا فرموده است: «بهاء‌الدّين، فرزندِ دلبندِ راستين آن است که بنده و مريد باشد نه شيخ‌زاده.» (مناقب، ص901)
[7] رک: مناقب، ص696.
[8] رک: رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار، ص133.
[9] در مناقب آمده است که علاء‌الدّينِ قيرشهری، فرزندِ علاء‌الدّين محمّد، با چلبی عارف مناظره می‌کند که «من نيز هم از نسلِ خداوندگارم.» و چلبی عارف می‌گويد: «تو ازين خاندان حکمِ عضوِ مرده داری و شاخِ ترا از آن درختِ بخت بريده‌اند و تبرّا کرده.» (ص 13-912)
[10] جستن و نقل و بررسیِ کلّيّه‌یِ مواردِ مقالاتِ شمس که با موضوعِ کيميا مربوط است، خود می‌تواند موضوعِ مقاله‌ای جداگانه باشد.
[11] گلستان، بابِ ششم: در ضعف و پيری.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen