Freitag, 3. Februar 2006

شهرِ سنگستان

شهرِ سنگستان
هيچ راهی نيست جز باورِ طلسم‌شدگیِ اين سرزمين.
م. اميد بی‌دليل شعرِ «قصّه‌یِ شهرِ سنگستان» را با آن پايانه‌یِ عجيب، بازتابی، و پارادوکسيکال نسروده است. جايی خوانده‌ام که می‌گويد پايانه‌یِ شعر مانده بود، و مدّت‌ها نمی‌توانستم قصيده‌یِ خود را به سرانجام برسانم، تا اين که در يک لحظه‌یِ الهام‌گونه، آنچه را می‌جستم، يافتم.
شعر، داستانِ شاهزاده‌ای است که «شبی دزدانِ دريايی و قومِ جادوان و خيلِ غوغايی» به شهرش حمله آورده‌اند، و مردمانِ شهر يک‌پارچه سنگ شده‌اند؛ و او در پیِ يافتنِ راهِ رهايی به هر دری می‌زند. يک روز در اين جستجو به مرحله يا مکانی می‌رسد که قهرمانانِ پيشينِ اين افسانه‌یِ مشابه، به راهِ چاره دست می‌يافتند: در حالی که در سايه‌یِ درختی خفته است، گفت‌ و ‌گویِ دو کبوتر را که بر شاخه‌ای نشسته‌اند می‌شنود. در افسانه‌هایِ پيشين، قهرمانِ قصّه، با عمل‌کردن به آنچه کبوتران (يا پريان يا...) می‌گفتند به مقصود می‌رسيد. شاهزاده‌یِ ما، امّا، به نتيجه نمی‌رسد.
پس از اين کوه تشنه دره‌ای ژرف است،
در او نزديک غاری تار و تنها، چشمه‌ای روشن.
... چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن.
غبار قرنها دلمردگی از خويش بزدايد،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد،
پس از آن هفت ريگ از ريگهای چشمه بردارد،
در آن نزديکها چاهی‌ست،
کنارش آذری افروزد و او را نمازی گرم بگزارد،
پس آنگه هفت ريگش را
بنام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.
ازو جوشيد خواهد آب.
و خواهد گشت شيرين چشمه‌ای جوشان.
نشان آنکه ديگر خاستش بخت جوان از خواب.
تواند باز بيند روزگار وصل،
تواند بود و بايد بود
از اسب افتاده او، نز اصل.[1]

در صحنه‌یِ بعد، شاهزاده را می‌بينيم که با نوميدیِ تمام آرزویِ مرگ می‌کند:
کجائی ای حريق؟ ای سيل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود، اما بشارتها،
ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگينم غار!
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد.
فروزان آتشم را باد خاموشيد.
فکندم ريگها را يک به يک در چاه.
همه امشاسپندان را بنام آواز دادم ليک،
به‌جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی ديو می‌گفت: آه.[2]

سرانجام شاهزاده، خسته و کوفته، به غاری پناه می‌بَرَد:
سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهريار شهر سنگستان.
سخن می‌گفت با تاريکی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بيداد انيران شکوه‌ها می‌کرد.
ستم‌های فرنگ و ترک و تازی را
شکايت با شکسته بازوان ميترا می‌کرد.
غمان قرنها را زار می‌ناليد.
حزين آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کرد.

- «... غم دل با تو گويم، غار!
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاری نيست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«...آری نيست؟»[3]

اوجِ قصّه، يا بهتر بگوييم: اسطوره‌یِ نوينِ م. اميد، در همين پاسخِ عجيب شکل گرفته است. اين، از يک‌سو، يک بازیِ آوايیِ بديع و هنرمندانه است که بنا به‌واقع، صدایِ شاهزاده در غار می‌پيچد و بازتاب/پژواک آن به وی بازمی‌گردد؛ و در اين بازگشت، آنچه به گوشِ شاهزاده می‌رسد پايانه‌یِ پرسشِ خودِ اوست. امّا از سویِ ديگر، اين به‌مثابه‌یِ پاسخِ او نيز هست. برجسته‌ترين گوشه‌یِ اين پاسخ، ناهمخوانیِ آن است به‌لحاظِ قواعدِ زبانی. پاسخ بايد به‌صورتِ «نه، نيست» می‌بود، در حالی که صدا می‌گويد: «آری، نيست». بخشِ نخستِ پاسخ، انتظارِ مثبت بودن را در پی دارد؛ امّا جمله‌یِ پاسخ، با نفی پی گرفته می‌شود.

شخصاً هيچ ترديدی ندارم که در شعر -و در اينجا اختصاصاً منظورم شعرِ فارسی است- نقشِ عمده با ناخودآگاهی است. به‌عبارتِ ديگر، شاعرِ فارسی‌زبان ناخودآگاه می‌سرايد. (بايد توجّه داشت که شاعر به هر کسی که چار بيت سرِ هم کند گفته نمی‌شود؛ وگرنه مثلاً من هم اهلِ بخيه‌ام!) شک ندارم که خودِ م. اميد نيز به اندازه‌یِ خواننده‌یِ شعرش، از اين پايانِ شگفت‌انگيز، غرقِ بهت می‌شده است.

آيا به‌راستی برایِ ما اسيرانِ طلسم، راهِ چاره‌ای وجود ندارد؟
در تمثيل‌واره‌ای که اساسِ اين قصيده‌یِ اخوان بر آن استوار شده، شهزاده به‌مثابه‌یِ شخصِ شاعر است؛ يعنی بخشی از روانِ جمعیِ ما که از سنگ‌شدگی گريخته است؛ و کلّيّتِ جامعه، در حکمِ مردمانی که در شهرِ سنگستان گرفتار آمده‌اند.
در پاسخی که م. اميد، شاعر، بخشِ بيدار و پويایِ روانِ جمعی، بدان رسيده است، وجهی آشکار از پارادوکس وجود دارد: تناقضِ ميانِ «آری» و «نيست». اگر م. اميد به پاسخی راهگشا نرسيد و در نوميدیِ تلخِ خود غوطه خورد و بنا به نقلِ دوستی از پژوهندگانِ زمانه که اخوان را گويا يکی دو سالی پيش از رفتن‌اش در خيابان می‌بيند و اخوان به وی می‌گويد: «فلانی! از دونیِ دق، دق کردم!»، دليل نمی‌شود که از چاره‌جويی دست برداريم. چيزی در اخوان و زمانه‌یِ او بود که نمی‌گذاشت از سدِّ سنگیِ طلسمِ شومِ قرون و اعصار بگذرد.
اخوان کلاً به دنيایِ غرب بدبين بود. در شرق چيزی می‌ديد يا تصوّر می‌کرد می‌بيند که او را از ديدنِ چهره‌یِ راستينِ روزگار باز می‌داشت. شرق را انباشته از انديشه و شکوه می‌ديد؛ و مانندِ همه‌یِ ما، حاضر نبود بپذيرد که اگر هم چيزی در شرق بوده، اکنون ديگر نيست.
آيا اگر يونانيانِ امروز در پیِ فخرفروشی به دنيا برآيند، خودِ ما ايرانيان (منظورم ايرانِ بزرگ است) به ايشان نمی‌خنديم؟!
ما نيز امروز نبايد خود را در زيرِ آوارِ يادمان‌هایِ دور و کهنِ خويش مدفون سازيم. ضرب‌المثلِ ساده‌ای داريم که می‌گويد: بودم بودم مناط نيست، هستم هستم مناط است!

در همان قصّه‌یِ شهرِ سنگستان (که گويا در پيرنگِ نخستينه‌یِ خود، مأخوذ از «قلعه‌یِ سنگباران» در داستانِ امير ارسلانِ رومی باشد؛ اگرچه ممکن است در افسانه‌هایِ پيشين نيز مواردِ مشابهی بتوان يافت) نکته‌یِ اصلیِ مشکلِ ما بيان شده: شهری داريم که در اثرِ طلسم، يک‌پارچه به سنگ بدل شده. تنها راهِ چاره و رهايی اين است که قهرمانِ قصّه از بيرون بيايد و با رهنمودهايی که به وی شده، طلسم را باطل سازد. از مردمانِ سنگ‌شده‌یِ داخلِ شهر هيچ کاری ساخته نيست.

به‌ياد بياوريم که در باورِ عامه گفته می‌شود که: جادو و طلسم به کافر و عرق‌خور اثر ندارد. راه اين است که يا خود به‌تمامی کافر و عرق‌خور شويم (که بعيد می‌دانم بتوانيم. وانگهی، ما فعلاً و قبلاً طلسم شده‌ايم، يعنی جادو بر ما کارگر واقع شده!) و يا اين که، کارِ خود را، سراپا، به‌دستِ کافری عرق‌خور بسپاريم که طلسم بر وی کارگر نيست...!

م. سهرابی
30 آبانِ 84

&

?
پابرگ‌ها:

[1] مهدی اخوان ثالث، از اين اوستا، انتشارات مرواريد، چاپ پنجم، 1360، ص 23-22.
[2] همان؛ ص 24.
[3] همان؛ ص 25.

1 Kommentar:

  1. جامه ی زمخت پوشيدن و موی سر تراشيدن به قصد زهد سابقه ای بسيار قديمی دارد و حتا می توانيد رد آن را در تاريخ بوداييان و هنديان دنبال کنيد چه رسد به زمان امام حسين (ع). ضمنا هر چند در نظر بسیاری مقام امام حسين (ع) آنقدر بالا است که شاعر بودن چندان به چشم نمی آید ولی برای من و تو شاعر خوب شدن افتخاری است عظيم - اگر به معرفت لازم برسیم-. معقولات برای موجودات صاحب عقل است دوست عزيز نه در انحصار عده ای خاص و من اگر جای شما بودم کسی را اينطور نصيحت نمی کردم چون اينطور نصيحت کردن توهين به شعور مردم است. در ضمن با گفتن اين که هدايت و گلشيری کافر مطلق هستند ظاهرا داريد به کنايه از این بزرگان تعريف می کنيد! من در مورد شما قضاوت نمی کنم چون شما را نمی شناسم ولی از نظر من آدم های به اصطلاح روشنفکر که با پيچيده گويی می خواهند خود را بزرگ جلوه بدهند با آدم های مثلا مذهبی دگم هيچ تفاوتی ندارند. جفت پوچ!
    ضياء - از زندگي

    AntwortenLöschen