Donnerstag, 2. März 2006

سخنی با مترجمانِ آثارِ فلسفی

سخنی با مترجمانِ آثارِ فلسفی

(در باره‌یِ به‌کارگيریِ ناروایِ واژه‌یِ «الهی» و مانندِ آن، در ترجمه [و تحشيه و تفسير]ِ آثارِ غيرِ اسلامی)

اگرچه اصلِ رویِ سخنِ من با مترجمانِ آثارِ فلسفی‌ست، امّا بحثی که خواهم کرد، هرگونه اثرِ ديگرِ بيرون از حوزه‌یِ اسلام را نيز در برمی‌گيرد.
نخستين بار، سال‌ها پيش[1]، در مجموعه‌آثارِ افلاطون و سپس‌تر آثارِ فلوطين، که هردو را جاودان‌ياد محمّدحسن لطفی تبريزی به فارسی برگردانده، متوجّهِ اين نکته‌یِ بسيار ظريف و بی‌اندازه مهمّ شدم؛ و هرچه بيش‌تر تأمّل کردم، بيش‌تر مطمئن شدم که درست فهميده‌ام. و البتّه، اين اصلاً انحصار و اختصاص به زنده‌ياد لطفی تبريزی ندارد، و ديگر مترجمان نيز کمابيش همين‌گونه عمل کرده‌اند.[I]
به‌راستی خنده‌آور است که ببينيم مثلاً افلاطون از مقوله‌ای «الهی» سخن می‌گويد!
از آنجا که من جز فارسی و ريزگکِ غيرِ قابلِ اعتنايی عربی، هيچ زبانِ ديگری نمی‌فهمم، نمی‌دانم برابرنهادِ «الهی» را مترجمانِ ما برایِ چه واژه‌یِ يونانی، آلمانی، انگليسی، يا فرانسه و... آورده‌اند و می‌آورند؛ امّا چندان هم نيازی به دانستنِ آن نيست.
تا آنجا که من می‌فهمم، اولاً افلاطون، هم خدا دارد و هم خدايان (و همچنين‌اند ارسطو و فلوطين)؛ ثانياً خدایِ افلاطون و ارسطو و فلوطين، جز در برخی صفات و توصيفاتِ معقولِ مجرّد، هيچ ربط و شباهتی به «الله» ندارد، که مجاز باشيم در ترجمه‌یِ آثارِ ايشان، واژه‌یِ «الهی» به‌کار ببريم.[II] همچنان‌که، به طورِ کلّی، در ترجمه‌یِ هرگونه اثرِ غيرِ اسلامی، بايد به اين نکته توجّه داشته باشيم.
بی‌ترديد، نخستين ايرادی که به اين نظر گرفته خواهد شد، اين خواهد بود که: از عبارتِ خودِ تو پيداست که حتّی يک نمونه هم نيافته‌ای که مترجمی واژه‌یِ «الله» به‌کار برده باشد؛ و اين‌قدر نمی‌فهمی که واژه‌یِ «اله» (و «الهی»)، اگرچه با «الله» از يک ريشه است (يا می‌تواند باشد)، با يکديگر تفاوت دارد. اگر کسی «الله» به‌کار برده بود، تو درست می‌گفتی. همچنين، ممکن است گفته شود: اگر مترجم واژه‌یِ «الهی» به‌کار می‌بَرَد، معنایِ عام و لفظیِ آن را در نظر دارد، نه معنایِ دقيق و خاصِّ دينیِ اسلامیِ آن را.
پس تلاش می‌کنم تا آنجا که در توان دارم و از من برمی‌آيد، به اين هردو توجيه، پاسخِ محکمی بدهم.
بحثِ هم‌ريشگی يا ناهم‌ريشگیِ «اله» و «الله»، اصلاً و ابداً به ما فارسی‌زبانان مربوط نمی‌شود. آنچه مهم است، اين است که اگر از صد نفر فارسی‌زبان -با دانش و آگاهیِ متفاوت- پرسيده شود که «الهی يعنی چه؟»، محال است که در پاسخ به «الله» نرسند! پس لازم نيست پیِ توجيهاتِ بيهوده برويم. الهی، يعنی منسوب به اله و الله.
همين‌جا اين را هم بيفزايم که از نظرِ من، حتّی آنجا که آثارِ عربی‌نوشته‌یِ کسانی چون رازی و ابوريحان و ابن سينا و خيّام و سهروردی و ديگر کافران را هم به فارسی برمی‌گردانيم، لازم است از واژه‌یِ «الهی» پرهيز کنيم. (و در خواندنِ متنِ عربی‌نوشته نيز، متوجّه باشيم که مقصود از الهی، «الله‌وار» نيست!)
پاسخِ ويژه به ايرادِ «اگر کسی "الله" به‌کار برده بود...» اين است که: اصولاً اين واژه کاربردِ طبيعیِ عادی ندارد، وگرنه، قطعاً به ترجمه‌ها نيز راه می‌يافت. (در فارسی «خدا» به‌کار می‌بريم، و در عربی، گويا «اله» می‌گفته باشند.)
ظاهراً، در اين که واژه‌یِ «الله» پيش از اسلام کاربرد داشته، جایِ ترديد نيست (مگر اين که دلايلی برایِ ترديد در نام‌هايی چون «عبدالله»، و برخی ابياتِ بعضی از به‌اصطلاح شاعرانِ جاهلی [که من ايشان را عربِ عاقله می‌نامم] وجود داشته باشد).[III]
اگر همه‌یِ مسائلِ زبانیِ ما همين بود که هست، امّا اسلامی در کار نبود، در آن صورت کاربردِ واژه‌یِ «الهی» در ترجمه‌یِ مثلاً آثارِ افلاطون، ايرادی نداشت و می‌توانستيم آن را برابرِ واژه‌یِ «خدايی» (يا «ايزدی») در زبانِ فارسی بگيريم. امّا با وجودِ اسلام، و خاص‌شدنِ واژه‌هایِ «اله، الله، الهی،...»، اين تسامح به‌هيچ‌وجه روا نيست.
«الله»، پيش از اسلام (اگر بوده باشد!)، گويا وصف و صفاتِ چندانی نداشته و همانی بوده که «خدا» می‌گوييم؛ امّا «الله» اسلام، موجودی‌ست خاص، با صفاتِ ويژه‌یِ به دقّت و تفکيک برشمرده‌شده. الله، خدايی‌ست قادر و قاهر و متعال و... (گُمان می‌کنم صفات و اسامی‌اش از هزار هم بيشتر باشد) که به عربی تکلّم می‌کند، و دُمادُم بر سرِ بيچاره‌مردم پيمبر می‌فرستد[2]؛ چهره‌ای‌ست دارایِ متناقض‌ترين صفات: دوزخ‌سازِ بهشت‌فروشنده، برکَشنده‌یِ کُشنده، و کُشنده‌یِ برکَشنده. از سويی ارحم‌الرّاحمين است، و از سویِ ديگر مکّارترين و قتّال‌ترين.
حتّی يک مورد از اين توصيفات را هم اين اذنبِ ناعبادالله از خودم درنياورده‌ام و همه را خودِ او به تکرار وحی فرستاده.
اگر «الله» خدايی بود که ولو برایِ لحظه‌ای، و به اندازه‌یِ سرِ مويی از انسان دور می‌شد، شايد می‌توانستيم ميانِ او و واژه‌یِ «الهی»، مختصر جدايی و استقلالی قائل شويم؛ امّا چنين نيست، و از اين‌رو، واژه‌یِ «الهی» هيچ فرقی با «اللّهی» ندارد!
وقتی مترجمی در ترجمه‌یِ آثار فيلسوفِ يونانی -و يا هر نويسنده‌یِ غيرِ مسلمانی-، از اين واژه استفاده می‌کند، خواننده‌یِ فارسی‌زبان از شبِ اوّلِ قبرِ خود نيز ياد می‌کند، چه رسد به ربطِ ميان «الله» و «الهی»!
البتّه، کارِ عرب‌ها و عرب‌زبانان به خودشان مربوط است، امّا به نظرِ من، ايشان هم پرهيز کنند، بد نيست.

به نظر می‌رسد که اين کاربردِ نادرست، نخست در متن‌هایِ مترجَمِ کهنِ عربی صورت گرفته باشد. مترجمانِ عربیِ آثارِ پهلوی (و سُريانی و عبری، و شايد يونانی نيز)، برایِ واژه‌ای که در زبانِ مبدأ به معنیِ «خدا» بوده [مانندِ «هُرمَزد»، «يَزِد» / «يَزِدان-يزدان» در زبان-گويشِ پهلوی] واژه‌یِ «الله» به‌کار برده‌اند؛ و سپس اين کاربرد در تأليفات نيز عادی شده.
مشکويه، در «تجارب‌الامم»، بارها چنين کرده. از جمله، در شرحِ واقعه‌ای از روزگارِ انوش‌روان، از زبانِ کاتبی پارسی، جمله‌یِ «عَمَّرک‌الله خالداً» آورده! (ج 1، ص 98) [در ترجمه‌یِ فارسیِ دکتر امامی «جاودان مانی» آمده. (ترجمه. ج 1، ص 167)]. جایِ ديگر، در سخنرانیِ انوش‌روان، بارها کلمه‌یِ «الله» به‌کار رفته! (رک: صفحاتِ 111، 112، و نمونه‌هایِ ديگر: ص 182، 183،...)

بايد برایِ نمونه، چار پاره‌عبارت از رساله‌هایِ افلاطون و فلوطين و ارسطو و... نقل می‌کردم، امّا نيازی نيست؛ کسی که بخواهد بفهمد، بی شاهد و نمونه هم می‌فهمد چه می‌گويم.
بد نيست يادآوری کنم که: خدایِ هيچ‌يک از اديانِ ديگر را هم نبايد به‌جایِ خدایِ يونانيانِ باستان گذاشت. شايد اروپائيان در ترجمه‌یِ آثارِ يونانی به زبان‌هایِ خود، درست رفتار کرده‌ باشند. خدایِ هر دين و آيينی، از آنِ همان دين و پيروانِ آن است، و نبايد او را به ديگران چُپُندراسيون کرد؛ علی‌الخصوص اگر از اين قماش باشد.

□□
پی‌نوشته: يادم رفته بود که بگويم ترجمه‌یِ تورات و انجيل هم، گويا، از اين خبطِ بزرگ در امان نمانده باشد. امّا از همه جالب‌تر، لفظِ «ابن‌الله» است که برایِ مسيح به‌کار برده‌اند.[3] چنين پسری نمی‌تواند فرزندِ چنان پدری باشد. خدايی که عيسی پسرِ اوست، به همان مهر و زلالیِ خودِ عيسی است؛ همچنان‌که آيينِ او نيز هيچ شباهتی به نازله‌یِ الله ندارد:
دينِ عيسی صلحِ کل آمد، نه آشوب و فساد
نی تجبّر، که جهان بايست با استم گرفت
(حضرتِ اديب)[IV]

م. سهرابی
5 مهر 1384 (تايپ: 9 اسفند)

:
پی‌دی‌اف:

&
مشخّصاتِ منابع و مآخذ:
از صبا تا نيما (دو جلد). يحيی آرين‌پور. انتشاراتِ زوّار. پنجم، 1372. (جلدِ سوّم آن نيز، با نامِ «از نيما تا روزگارِ ما» منتشر شده است.)
تجارب‌الامم. ابوعلی مسکويه الرازی (متنِ عربی. دو جلد). تصحيح دکتر ابوالقاسم امامی. انتشاراتِ سروش. اوّل، 1366.
تجارب‌الامم. ابوعلی مسکويه الرازی (ترجمه‌یِ فارسی. جلدِ اوّل). ترجمه‌یِ دکتر ابوالقاسم امامی. انتشاراتِ سروش. اوّل، 1369.
ديوان ناصر خسرو. به تصحيح مجتبي مينوي - مهدي محقق. دانشگاه تهران. چهارم، 1370.
سيرِ حکمت در اروپا. نگارشِ محمّدعلی فروغی (3 جلد در يک مجلّد). انتشاراتِ زوّار. دوّم، 1367.
قاموس کتاب مقدس. ترجمه و تأليف مستر هاکس آمريکائی، ساکن همدان. مطبعه‌ی آمريکائی بيروت، 1928.
گزيده‌ای از مقالات استيس (ده مقاله در باره‌ی علم، فلسفه، ارزش، اخلاق)؛ و. ت. استيس. ترجمه‌یِ عبدالحسين آذرنگ. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. اوّل، 1371.
مابعدالطبيعه (متافيزيک). ارسطو. ترجمه‌یِ محمّدحسن لطفی تبريزی [دوره‌یِ سه‌جلدی؛ به‌همراهِ: سماعِ طبيعی (فيزيک) و اخلاقِ نيکوماخوس]. انتشاراتِ طرح نو. اوّل، 1378.
معنیِ زيبايی. اريک نيوتن. ترجمه‌یِ پرويز مرزبان. انتشاراتِ علمی و فرهنگی. دوّم، 1366.

?
پابرگ‌ها:

[1] فکر می‌کردم اين «سال‌ها پيش» بايد دوسه سال پيش بوده باشد؛ امّا چند روز پيش که پیِ يادداشتِ خاصّی می‌گشتم، در زيرزمين به دفترچه‌ای برخوردم که در آن عنوانِ برخی يادداشت‌هایِ کوتاهِ اين سال‌ها را فهرست کرده بودم، و اين مورد هم در آن بود. تاريخ تهيّه‌یِ فهرست 7 دی 77، و تاريخِ يادداشت 10 اسفند 74 بود!
[2] چه خواهد همی زو که چونين دُمادُم
پيمبر فرستد همی بر پيمبر
(ناصرِ خسرو. ديوان، چاپِ مينوی-محقّق، قصيده‌ی 145)
[3] «بر حسب فرموده‌ی خود ابن‌الله بود... و او و پدرش در سرمديّت و قوّت و قدرت و علم و قدوسيّت يکی هستند...» (قاموسِ کتابِ مقدّس؛ ذيلِ «مسيح»، ص 807)


[I] در ترجمه‌هایِ سترگ داريوش آشوری [چنين گفت زرتشت؛ نيچه] و مير شمس الدّين اديب سلطانی [سنجشِ خردِ ناب؛ کانت] ممکن است چنين نباشد؛ اگرچه ترديد دارم. بايد ديد. البتّه، و به‌طورِ مشخّص در اين‌ دو اثر، «خدا» حضورِ چندانی ندارد!
و امّا، چند نمونه:
محمّدعلی فروغی، در «سير حکمت در اروپا»، اين واژه-برابرنهاد را به‌کار برده. گُمان می‌کنم نخستين مورد در بخشِ مربوط به افلاطون باشد. می‌نويسد: «تا يک اندازه می‌توان گفت علم الهی را او ساخته است.» (ص 28)
در مقاله‌ی «رندي و نظربازي» داريوش آشوری، لفظِ «الهی» چند بار به‌کار رفته، که يک موردِ آن می‌تواند شاهدی برای اين بحث باشد: "افلاطون و همه‌يِ «حکمايِ الاهيِ» پس از او،..." - به‌نظر می‌رسد (يعنی بيش‌تر با تأمّل در مواردی از گونه‌یِ آنچه در نوشته‌یِ استاد آشوری هست، به اين نکته می‌رسم) که يافتنِ برابرنهادهايی به همين وضوح و شناختگي، برایِ «الهی» و «حکمایِ الهی»، کارِ بسيار دشواری باشد؛ چرا که قرن‌هاست به اين واژه‌ها و مصطلحات خو گرفته‌ايم!
«پس خاستگاه زيبايی، تنها از راه پژوهش در "هندسه‌ی الهی" بازشناخته خواهد شد.» (معنی زيبايی؛ اريک نيوتن، ترجمه‌یِ پرويز مرزبان، ص 32)
و اين نمونه‌یِ بسيار جالب و نسبتاً متفاوتی‌ست:
دکتر کتايون مزداپور، که کتابِ بی‌مانندِ مهرداد بهار: «پژوهشی در اساطير ايران» را پس از درگذشتِ استاد، ويراستاری و برایِ نشر آماده نموده، بنا به اين‌که بهار دوست می‌داشته که بخشِ آغازينِ دينکردِ هفتم را هم به مجموعه‌یِ متن‌ها بيفزايد، اين بخش را فارسی کرده و به عنوانِ «افزوده بر بخشِ چهاردهم» آورده است. در فارسی‌گردانِ وی، گه‌گاه واژه‌هايی ديده می‌شود که عربی-اسلامی است، و حال و هوایِ نوشته‌یِ زرتشتی را مخدوش می‌سازد. از آن جمله است:
l تعالی (ص 204 س 1)
l اعجاز (ص 204) که در چنگک آمده، برایِ معنیِ «ورج» [و تصوّر نمی‌کنم درست باشد. در فرهنگِ معين، معانیِ ورج «1- قدر، مرتبه، شأن،... 2- فر ايزدی، فره، خوره» آمده]؛ و نيز [ص 209] و 210.
l عطيه‌ی الهی (ص 205، پاره‌یِ 8)؛ که در چنگک افزوده شده.
l دعا (ص 206)؛ که در چنگک، برایِ معنیِ «آفرين» آمده! و نيز ص 208.
از اين ميان، اگر سايرِ موارد قابلِ توجيه باشد، برایِ «الهی» هيچ توجيهی وجود ندارد.
[II] يادآوری:
يک: اصولاً بسياری از موضوعات و مقولاتِ به‌ظاهر يکسان و هم‌نوع، در فلسفه و فرهنگِ يونانی-مسيحی و نافرهنگِ اسلامی، در اصل از دو گونه‌یِ کاملاً متفاوت است و نبايد گولِ ظواهر و شبهِ مدّعيات را خورد؛ امّا متأسّفانه اغلبِ ما متوجّهِ اين وضع نيستيم. برایِ نمونه، می‌توان به موضوعِ «جبر و اختيار» اشاره نمود. در به‌اصطلاح فلسفه‌یِ اسلامی، جبر و اختيار به بحث در باره‌یِ چند و چونِ مجبور يا مختار بودنِ انسان در قبالِ خدا مربوط می‌شود؛ و نقشِ لوحِ ازل؛ در حالی که به نزدِ فلاسفه‌یِ غربی (يا دستِ‌کم بسياری از ايشان) بحث بر سرِ آزادی و اجبارِ انسان به‌گونه‌ای مطرح می‌شود که از اين عبارتِ والتر ترنس استيس، فيلسوفِ انگليسی-امريکايی می‌توان بدان پی برد: «به‌گمانم جبرگرا، که منکر وجود آن چيزی‌ست که فيلسوفان اختيار می‌نامند، می‌تواند به آزادی سياسی اعتقاد کامل داشته باشد، زيرا نکته‌ی مورد نظر او صرفاً اين است که همه‌ی اعمال انسانی موجب به ايجاب علت است، يعنی هيچ چيزی به‌منزله‌ی عمل بدون علت نيست.» (گزيده‌ای از مقالات استيس؛ ص 117) با چنين تعريفی از «جبر» من هم جبری‌ام؛ امّا پذيرشِ جبرِ اسلامی تنها از يک ابله يا يک تروريست برمی‌آيد!
به همين يک نمونه بسنده می‌کنم، تا بيش از اين مچِ فلسفه‌نخوانی‌ام باز نشود.
دو: در همه‌یِ کتابِ مفصّلِ مابعدالطبيعه (متافيزيک) ارسطو، برابرِ «فهرستِ اصطلاحات»، لفظِ «خدا» تنها يک‌بار به‌کار رفته؛ و آن نيز در چنين عبارتی‌ست: «مثلاً آناکساگوراس در مورد پيدايش جهان، عقل را به‌عنوان "خدای حلال مشکلات" به‌کار می‌برد و هر وقت که نمی‌تواند بگويد به چه علت شيئی بالضروره بايد وجود داشته باشد به عقل توسل می‌جويد...» (ص 36-35) به‌طورِ اتّفاقی، در ص 72 و 73، به دو مورد «الهی» برخوردم. متأسّفانه اين واژه در فهرستِ اصطلاحات ذکر نشده؛ پس می‌توان احتمال داد که کاربردِ اين واژه در ترجمه‌یِ اين سه کتاب نيز، به‌وفور بوده باشد.
سه: همين اواخر، جايی از جاودان‌ياد لطفی، توضيحِ بسيار جالبی در باره‌یِ فيزيک-متافيزيک از ديدگاهِ ارسطو، خوانده‌ام، که می‌گويد نبايد تصوّر کرد که منظور از اين دو، چيزی از گونه‌یِ دنيا و آخرت است! (پيرِ پريشانی بسوزاد که هرچه می‌کنم يادم نمی‌آيد کجا بوده. مقدّمه‌هایِ اين سه جلدِ يک‌جا، و پنجاه صفحه‌ای از هرکدام را نگاه کردم، نبود. شايد در کتاب‌خانه‌یِ ب. ع.، در کتابِ «در باره‌ی آسمان» خوانده‌ام.) گُمان می‌کنم فيزيک-متافيزيک را بتوان با گيتی-مينو، در ديدگاه زرتشتی، يکسان يا نزديک به هم دانست. متأسّفانه در انديشه‌یِ زرتشتی، و يا دستِ‌کم در تصوّری که اغلبِ ما از ديدگاه و باورِ زرتشتی داريم، گيتی-مينو، همگون و برابرِ دنيا-آخرتِ اسلامی انگاشته شده؛ در حالی که اصلاً چنين نيست؛ يا حدّاقل در اصل چنين نبوده. به نظرِ من، در انديشه و باورِ کهن و درستِ ايرانی، پديده‌یِ «دو جهانی» وجود نداشته است.
[III] در تاريخنامه‌یِ طبری (ج 1 ص 130 و 131) آمده است که عبدالرّحمن عوف پيش از مسلمان‌شدن، «عبدِ عَمرو» نام داشت و محمّد او را عبدالرحمن نام نهاد، و او با اميّة بن خلف دوست بود و اميّه او را همچنان به نامِ سابق‌اش می‌خواند، و او گفت «مرا عبدالرّحمن خوان، بنده‌یِ خدای. اُميّه گفتی: من رحمان نشناسم و ندانم که رحمان چيست. گفتی: عبدالله خوان، گفتا: عبدالله نشناسم، عبدالاله خوانم. گفت: رواست. و اُميّه عبدالرحمن را عبدالاله خواندی.» - اين روايت، نشان می‌دهد که عربِ عاقله «الله» را نمی‌شناخته‌اند. شايد هم اُميّه الله را می‌شناخته، امّا به‌علّتِ اختصاص‌يافتنِ اين لفظ به اسلام و مسلمانی، از به‌زبان‌آوردنِ آن روگردان می‌بوده.
[IV] بيت، از اديبِ پيشاوری (1349-1260 هجری قمری) است (امثال و حکم، ج 2 ص 850). نفهميده‌ام و نمی‌فهمم که اين بيت چه ربطی به «امثال» و «حکم» داشته، يا دارد! همين‌قدر حدس می‌زنم که دهخدا می‌خواسته آن را مطرح کند؛ و همچون بسيارها مواردِ ديگر، پیِ ربط و بی‌ربطیِ آن نبوده. تصوّر می‌کنم که از يک قصيده يا ترکيب‌بند بوده باشد. (چيزهايی محوگونه در حافظه‌ام هست) شايد از شعری باشد که خطاب به قيصر ويلهلم دوّم، امپراطورِ آلمان، در دوره‌یِ جنگِ جهانیِ اوّل، سروده. ممکن است که در اصل، اين بيت وجهی انتقادگونه داشته بوده باشد (اگرچه بعيد می‌نمايد، چرا که وی از ستايندگانِ آلمان و امپراطورِ آن بوده. [بنگريد به: از صبا تا نيما، تأليفِ يحيی آرين‌پور، جلد دوّم، ص 317 تا 322]) و مقصودِ سراينده اين بوده که: آهای مدّعيانِ عيسويّت! دينِ عيسی که صلحِ کلّ است به شما اجازه نمی‌دهد که آشوب و فساد کرده، و در پیِ گرفتنِ جهان به زور و ستم باشيد.
حتّی اگر –به‌فرض- چنين هم بوده باشد (که گفتم بعيد می‌نمايد)، برایِ من فرقی نمی‌کند و همان‌گونه که دهخدا در نظر داشته، بيت را به همين صورت مجرّد در نظر می‌گيرم؛ و اشاره‌یِ آن را به مقايسه‌یِ عيسويّت و اسلام می‌بينم.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen