Sonntag, 23. April 2006

روايتِ دروغينِ «اتّحادِ صوفی و فيلسوف»

روايتِ دروغينِ «اتّحادِ صوفی و فيلسوف»
روايتِ دروغينِ «اتّحادِ صوفی و فيلسوف» (پيرامونِ افسانه‌يِ ساختگیِ ديدارِ ابنِ سينا و ابوسعيد) [پاره‌يِ نخست]

اگر تصوّف به شريعت آلوده نگشته بود، و اگر به بيماریِ خودپرستانه‌یِ مريد و مراد بازی و تبديلِ خانقاه به دکّان مبتلا نشده بود، می‌توانست در کنارِ فلسفه قرار گيرد.
سعيد نفيسی، در مسوّده يا طرح‌گونه‌یِ بسيار ارزشمندِ «سرچشمه‌یِ تصوّف در ايران»، بارِ عمده‌یِ اين انحراف و آلودگیِ ويرانگر را به گردنِ محمّدِ غزّالی می‌آويزد (ص 108)؛ و البتّه بيراه نمی‌گويد. امّا به‌گُمانِ من، عملِ غزّالی، آشکارساختن، رسميّت‌بخشيدن، و تئوريزه‌نمودنِ اين مَزجِ کشنده بود؛ وگرنه، انحراف از دورترين پيشينه‌ای که بتوان از تصوّف باز شناخت، در کار بوده است.
من يادداشتِ دل‌انگيخته می‌نويسم، نه مقاله‌یِ پژوهشیِ آکادميک؛ و از اين‌رو، سخنِ خود را اين‌گونه پی می‌گيرم که: از نظرِ قوانينِ به حدِّ‌اکثر تعديل‌شده‌یِ اسلامی در سرزمين‌هایِ متصرّفه، بيرون از اسلام تنها سه مفر موجود بود: جهود باشی، ترسا باشی، يا گبر.[1] و جز اين، يک جايگاه باقی می‌ماند: گورستان.
نخستين بروزش‌هایِ جدّیِ تصوّفِ ايران، بعد از آنی است که همه‌یِ تلاش‌هایِ مقابله‌جويانه‌یِ ما به‌شکست رسيده؛ بعد از آخرين ايستادگی‌هایِ بابک و مازيار و افشين. ميانِ اين نقطه‌یِ پايان، و آغازِ بيچارگی، يک دوره‌یِ ميانينِ جدّی نيز داشته‌ايم،[2] که من رازی را درخشان‌ترين چهره‌یِ آن می‌شناسم. دوامِ اين دوره‌یِ ميانين، نسبتِ دقيقی دارد با تعدادِ سطرهايی که از آثارِ فلسفیِ رازی به‌جا مانده. (آن هم، گويا، تنها در لابه‌لایِ آثارِ مخالفان و منتقدانِ او؛ و بعضاً در آثارِ کافرانی نهان‌آشکارا چون ناصرِ خسروِ قباديانیِ يمگانی.)
چنين بود که به سرآغازِ بيراهه‌ای بيچاره‌کننده و پر دوام رسيديم، که دو پروژه‌یِ اصلی و گاه درهم‌آميزنده را شامل می‌شد: هضم‌کردنِ هيولا و تبديلِ آن، و ديگر: از درون ازهم‌پاشاندنِ آن.
و پذيرفتيم که به‌جامه‌یِ اسلام درآييم.

اينجا مجالِ آن نيست که در اين‌باره بيشتر بنويسم. منظورم يادآوریِ اين نکته بود که تصوّف از آغاز با پذيرشِ حدِّاقل‌ترين ظواهرِ شريعت همراه بود. پس هيچ جایِ شگفتی نيست اگر می‌بينيم صوفیِ تمام‌کافر نداريم. در ديگر زمينه‌ها و اشکالِ تلاشِ رهايی نيز، پذيرشِ صوریِ مسلمانی به‌صورتِ اصلی گريزناپذير درآمد. جنبش‌هایِ الحادی-اباحی نيز، که فعّال‌ترين بخشِ اين پيکره را در بر می‌گرفت، در پوسته‌ای نازک و شکننده و به‌شدّت پارادوکسيکال، به اسلام تظاهر می‌کرد!
اين شرايطِ ويژه، که از سده‌یِ سوّمِ هجر در سرزمين‌هایِ ايرانی پديد آمد، زمينه را برایِ گسترشِ گرايش‌هایِ عرفانی و صوفيانه هموار کرده بود. توده‌هایِ وسيعِ مردم که از ستيزه‌جويی‌هایِ پيگيرِ دوصد ساله‌یِ خود نوميد می‌شدند، از سويی در پیِ سرپناهی برایِ آمالِ سرکوب‌شده‌یِ خود بودند، و از سویِ ديگر طريقی می‌جستند که در آن اظهارِ وجود توان کرد.
تصوّف، بر آرامشِ درون و چشم‌پوشی از ناگواری‌ها و ناهنجاری‌های عينیِ زندگی تأکيد داشت، و انسان‌ها را به نبرد با ناراستی‌ها و پليدی‌ها می‌خواند؛ با اين تفاوت که همه را در درونِ آدمی می‌ديد.
رشد و گسترشِ تصوّف را می‌توان با چيرگیِ پلشتی‌ها و نامرادی‌ها در نسبتی مستقيم دانست. پناه‌بردنِ آدمی به دنيایِ درون، به هر صورت، گريز از جهانِ بيرون، از واقعيت، و از عينِ زندگی است.
نکته‌یِ بسيار مهمِ ديگری که در تصوّفِ ايران بايد در نظر داشت، دعویِ «حُسنِ اسلام» است. تصوّف برآن بوده که با نگرشی گزينشی به قرآن و حديث، و جعل و وضعِ مضامينِ موردِ نياز،[3] چهره‌یِ خشن و سرکوبگرِ اسلام را تلطيف نموده و آن را حُسن و عطوفتِ محض معرّفی نمايد.

r
امّا نقشِ امام محمّدِ غزّالی منحصر به آنچه گفته شد نبوده، و برعکسِ موردِ پيش‌گفته، در اين يکی، غزّالی ابداع‌گر يا دستِ‌کم ايجادکننده‌یِ يک نقطه‌عطف است: در برابرِ هم قراردادنِ عرفان و فلسفه، به‌نفعِ دين!
پيش ازآن، شريعتِ محمّدی با اين هردو سرِ جنگ داشت. عرفان و فلسفه، دو گونه يا دو روشِ درک و دريافتِ حقيقت بود؛ در حالی که دين عبارت بود از اعلامِ قطعی و چون‌وچرا ناپذيرِ تنها يک درکِ خاص، از منبعِ خاص. در عرفان و فلسفه «نقل» نقشِ تعيين‌کننده نداشت و تنها به‌کارِ «نشرِ دريافت» می‌آمد؛ امّا در دين، «نقل» همه چيز بود، و تقيدِ ناچارانه‌یِ آن تعطيلِ کاملِ پروژه‌یِ درک و دريافت را در پی داشت.

با توجّه به عظمتِ جايگاهِ غزّالی، که به‌گُمانِ نگارنده بايد آن را برآمده از شخصيتِ قوی، گستره‌یِ معلوماتِ دينی، فلسفه‌خواندگی، تسلّط به منطق، تبحّر در کلام، و سرانجام قدرتِ بيانِ وی دانست، برایِ تصوّف -يا دستِ‌کم حوزه‌یِ وسيعی از هسته‌هایِ خانقاهی و نيمه‌مدرسیِ صوفيه‌یِ همزمانِ غزّالی و پس از وی-، فرو افتادن در دام‌چاله‌ای که به‌دستِ اين خراسانیِ مستعد امّا گمراه کنده شده بود، گريزناپذير می‌نمود...

م. سهرابی
8 آبان 1384

:
ويرايشِ حروف‌نگاری (و افزودن يک‌فقره سقطِ سهو، از رویِ فايلِ وُرد):
دوشنبه، 15 شهريور 1395؛ 5 سپتامبر 2016 [زيگبورگ، آلمان]
(متنِ بی‌ويرايشِ سقط‌دار: اين‌جا)

&
مشخّصاتِ منابع و مآخذ:
سرچشمه‌یِ تصوّف در ايران (تأثير تعليمات بودائی در فرهنگ ايران) و (تصوّف ايران از نظر فلسفی). سعيد نفيسی. انتشارات فروغی. هشتم، 1371.
تجارب‌الاُمم. ابوعلی مسکويه الرازی. حقّقه و قدّم له: الدکتور ابوالقاسم امامی. دار سروش للطباعة و النشر. طهران، 1366 ش/1987 م.
تجارب‌الاُمم. ابوعلی مسکويه الرازی. ترجمه‌یِ دکتر ابوالقاسم امامی. انتشارات سروش. اوّل، 1369.

?
پابرگ‌ها:

[1] در کتاب‌الله، گبران در شمارِ اهلِ کتاب نيامده‌اند، چرا که پيرامونِ حضرتِ ختم‌الانبيا گبری نبوده. آنان که بوده‌اند و تبصره‌یِ جزيه شاملِ حال‌شان می‌شده، جهودان بوده‌اند و ترسايان، و -به‌ضربِ توجيه و تأويلِ بعدی:- صابئين، که گويا همان مغتسله باشند؛ پيروانِ يحيی تعميددهنده. گروهِ اخير، شايد ازآن‌روی که بی‌پشت بودند و اندک، به‌سرعت نابود شدند و بعداً مجوزِ ايشان به گبرکان اختصاص يافت.
در باره‌یِ واژه‌یِ «گبر»:
امروزه و از مدت‌ها پيش، واژه‌یِ «گبر» به‌وجهِ خاص در موردِ زرتشتيان به‌کار می‌رود. در گذشته نيز چنين بوده، امّا به سايرين (جهودان و ترسايان) نيز اطلاق می‌شده؛ به‌ويژه در شعرِ فارسی، که در آن در مواردی نمی‌توان مشخّص نمود که مقصود از «گبر» چيست؛ مگر اين که قراين يا اشاراتی در کار باشد.
می‌توان گفت که اين واژه دو کارکردِ معنايی داشته: 1. زرتشتی 2. غيرِ مسلمان، به‌طورِ کلّی.
به استنادِ همين کاربردِ عام، ذهنِ برخی از پژوهندگان به اين نکته کشيده شده که اين واژه، اصلاً همان «کافر» عربی است که به دلايل و عللی به اين صورت درآمده. حتّی پورداود نيز چنين می‌پنداشته. امّا من در اين باره نظرِ ديگری دارم. حاصلِ تأمّلاتِ خود را به‌صورتِ مقاله‌واره‌ای ارائه خواهم کرد.
جالب اين است که زرتشتيان به اين واژه حسّاسيت دارند و آن را نوعی اهانت تلقّی می‌کنند. در مقاله‌واره‌یِ خود نشان خواهم داد که اين شاه‌واژه‌یِ فرهنگِ ايرانی، درخورِ هزارها فخر است، نه ننگ!
[2] منظورم از ميانين، زمانی نيست.
[3] از جمله، بنيادی‌ترين آموزه‌یِ تصوّف، يعنی اصليتِ «تهذيبِ نفس» در برابرِ «غزا»، طیِّ يک فقره روايتِ مجعول، به اسلام نسبت داده می‌شود: در بازگشت از يکی از غزوات، رسول‌الله مسلمين را موردِ خطاب قرار داده، می‌گويد: اينک جهادِ اصغر به‌پايان رسيده و بايد به جهادِ اکبر بپردازيم؛ و آن «جهادِ با نفس» است.
اين سخن و آموزه، از خسرو انوش‌روان پادشاهِ بزرگِ ساسانی است، که پس از دفع و رفعِ شورش‌ها و آشوب‌هایِ درونی و بيرونیِ کشور، طیِّ يک سخنرانیِ عام بيان شده است. (رک: تجارب الامم، [متنِ عربی، ج 1 صص 114-111] ترجمه‌یِ فارسی، ج 1 صص 186-181)

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen