Samstag, 6. Mai 2006

آبی بر قافله‌یِ خفتگان

آبی بر قافله‌یِ خفتگان

پيش از آشنايیِ ديداری‌ام با اينترنت، تصوّراتی داشتم که پس از ديدار، دستِ‌کم دو سه فقره ازآن، سراپا نقشِ بر آب شد: يکی اين که قدری -و البتّه به‌نسبت ناچيز-، دچارِ «خودچيزی‌پنداری» بودم؛ ديگر اين‌که، اينترنت را عرصه‌ای روشن يا دستِ‌کم پذيرایِ روشنايی می‌پنداشتم؛ و سه‌ديگر، زمينه‌یِ غالب و پرخواستار را از آنِ «ادبيات» می‌انگاشتم.
زديم و کوبيديم و قرضيديم و خريدانيديم و کانکتيديم و آمديم و ديديم که باغ اينجا هست و يار، از قضا، تویِ باغ نی!
خود چيزی پنداری‌ام در همان دقايقِ نخست، ضربه‌فنّی و ناک‌اوت شد؛ که ديدم حرف‌هایِ نهان و رازهایِ مگو را چنان بر دايره ريخته‌اند که مگو و مپرس. و اين، باز از قضا، درکِ بسيار بزرگی در پی داشت، که: زمان فرا رسيده است. وقتی منِ اسيرِ پريشانی‌ها در اين گوشه‌یِ توسِ قديم، به همان چيزی رسيده‌ام که آن ديگری که در تبريز نشسته فی‌المثل، يا در تهران و اصفهان و فرانکفورت و واشينگتن دی‌سی، و هر جایِ ديگر -که شاعر فرمود: همه جایِ گيتی سرایِ من است؛ و اين ما، هيچ يک احياناً آن ديگری را نديده‌ايم و به ديدار نمی‌شناسيم، نشانه‌یِ بزرگی است از جهشی که آغاز شده است.

2. نه که وفورِ چراغ عرصه را بر روشنی تنگ کرده باشد، که اين به‌جایِ خود نکته‌ای است درخورِ درنگ؛ بلکه باز اين‌جا هم هجومِ تاريکان را ديدم؛ با چراغ‌هايی که نورِ سياه می‌پراکنَد، امّا تا چشم‌های‌ات خوب خو نگرفته، نور می‌پنداری‌اش و چراغ‌دار را از خود می‌شمری. آخر همگان‌شان که به پيشانیِ خود مُهرِ وامانده‌یِ نماز ندارند.
آقايی می‌بينی مثلاً شيک، چُسان‌فسان تکميل، تيپ اندِ روشنفکری، امّا سرِ قرقره‌اش را که دُمبال می‌کنی، می‌روی و می‌روی و می‌روی، و از دمِ بيت‌الله‌الخلا[1] سر در مي‌آوری.
خانمی می‌بينی فمنيست هم هست، گپ‌هایِ بزرگ‌بزرگ می‌زند، اين‌جا و آن‌جا نام و نشان درکرده، روضه‌یِ حقوقِ زنان می‌خواند، شعرِ هم‌جنس‌گرايی بلغور می‌کند، شايد، يحتمل؛ امّا خودت را که نمی‌توانی گول بزنی. يک‌روز، سه‌روز، يک‌سال، نمی‌خواهی باور کنی، امّا...
غرض که عمله‌اکره‌یِ تاريکان زيادند. خيلی زيادتر از آنچه فکرش را بکنی. آخر اگر اينان وبلاگ ننويسند، پس من و تویِ هشت‌در‌شده‌یِ له‌شده زيرِ بارِ فلاکت می‌خواهيم بنويسيم؟

3. و ايضاً.
ادبيات خواستار ندارد. لازم به چشم‌بسته غيب‌گفتن هم نيست. شايد بتوان ازدحامِ سياسيّات، و ضرورتِ زمانه را عاملِ اصلی دانست؛ امّا اين، به‌نظرِ من، علّتی کاملاً گول‌زننده است. واقعِ امر و علّتِ حقيقی اين است که ادبياتِ ما به حدِّ اضمحلال رسيده. تقصير هم ندارد. نه‌فقط در اين 27 سال، که در همه‌یِ ادوارِ تاريخیِ هزاروچارصد ساله‌یِ اخيرمان –به‌ويژه هزار ساله‌یِ اخيرترِ آن- همه‌یِ ما بيمار شده‌ايم. بيماریِ سکوت و پرده‌پوشی و کتمان گرفته‌ايم. و اگر خواسته‌ايم دو کلمه حرف بزنيم دارمان زده‌اند، به نمد پيچيده‌اندمان و نفت ريخته و سوزانده‌اند.
به استنادِ همين چار کتابی که از آثارِ ادبی و فرهنگیِ فرنگان خوانده‌ام، تفاوتِ عظيمی می‌بينم ميانِ اين دو دنيایِ متفاوت. ما اصلاً از جنسِ تاريکی شده‌ايم.
وقتی رمان‌نويسِ ما، مثلاً رمانی ننوشته که داستان‌اش در همين روزگارِ ما بگذرد و در آن کميته‌ای و بسيجی و آخوند هم ديده شود، چگونه توقّع دارد که اثرش خوانده شود؟ وقتی شاعرِ ما شعر می‌گويد امّا تویِ باغ نيست، بايد بگردد دنبالِ يک کوزه‌یِ دردارِ قديمی.
از ادبياتِ قديم‌مان هم که حرف می‌زنيم دوغِ سيب‌زمينی است. پژوهنده‌ای که هنوز توهّم و دروغِ بيشرمانه‌ای به نامِ «تمدّنِ اسلامی» را باور دارد، پژوهش‌نامه‌اش را بايد لوله کرد و برای‌اش وقتِ چُپاندن تعيين کرد.
...
من راهی برایِ بُرون‌شد از اين تارستانِ مُظلم نمی‌شناسم. طلسم شده‌ايم و بايد کسی بيايد که باطل‌السّحر را بلد باشد. بيايد غائله را بخواباند، ساروان را گردن بزند و آبی بر قافله‌یِ خفتگان بپاشد که سبز شوند. بيدار شويم برایِ فردايی روشن.

م. سهرابی
دوشنبه 11 ارديبهشت 85


?
پابرگ‌ها:

[1] اشتباه نشود، «خلا» را به اصلِ معنیِ واژگانیِ آن آورده‌ام: خالی‌بودن، فارغ‌بودن؛ جايی که در آن کسی نباشد، جایِ خلوت. [رک: فرهنگِ فارسیِ معين]

1 Kommentar:

  1. بسيار عالي بود
    از خواندنش لذت بردم

    AntwortenLöschen