Mittwoch, 12. Juli 2006

بدونِ شرح. تمثيل!

بدونِ شرح. تمثيل!

شبِ تاريک‌ماه در بيابان می‌روی، ناگهان زمين زيرِ پای‌ات دهان باز می‌کند، يک‌لحظه پنجه می‌کشی بر ديواره‌ها؛ و اکنون تهِ چاه مچاله شده‌ای. چند لحظه‌ای، درد امان نمی‌دهد؛ امّا بلافاصله نفس‌ات که بالا می‌آيد اوّلين کاری که می‌کنی، فرياد است: کمک! کمک! کسی به دادم برسد. کمک کنيد...!
تو تنها نيستی. هر کسِ ديگر هم باشد فرياد می‌زند. اصلاً به کيستیِ آن که صدای‌ات را بشنود فکر نمی‌کنی. هرگز فکر نمی‌کنی برادرت، خواهرت، پدرت، مادرت، خويشاوندان‌ات، دوستان‌ات به ياری خواهند آمد يا کسی که او را نمی‌شناسی و هرگز نديده‌ای. دوست و دشمن، و خودی و بيگانه در چشم‌ات يگانه می‌شوند. اکنون دوستِ يگانه کسی است که تو را از بُنِ اين چاهِ مُظلَم برآوَرَد.
چرا لحظه‌ای نمی‌انديشی که اگر نجات‌دهنده‌ات راهزنی باشد تو را هم به راهزنی خواهد گماشت، و اگر ناجوانمرد باشد تو را به بردگی خواهد گرفت، يا اگر سوداگری طمّاع باشد از تو بهایِ زندگی مطالبه خواهد کرد؟ چرا به هيچ‌يک از اين احتمالات نمی‌انديشی؟
- نبايد بينديشم. تنها يک چيز است که اهمّيّت دارد، در اولويّت است: از چاه برآمدن. اگر جز اين رفتار کنم، معنای‌اش اين است که موقعيّت خودم را درست درک نکرده‌ام.
شايد هم ديواره‌هایِ چاه وسوسه‌ات می‌کند که: می‌توانی بدونِ ياریِ ديگری از چاه برآيی.
- امّا نمی‌توانم. اين از آن چاه‌ها نيست. چاخویِ ورزيده هم نمی‌تواند.
پس داد بزن، کمک بخواه. صدای‌ات شنيده خواهد شد. دستِ ياريگر در انتظارِ فريادِ توست. فرياد بزن: کمک...!
...
امّا وای بر کسی که در چاه زاده باشد!
وای‌تر بر کسی که در بُنِ چاه، اسيرِ خدا و رسولانِ دروغ و تسکين و سواری شده باشد!!

م. سهرابی
تيرماه 1385
:

1 Kommentar: