Sonntag, 23. Juli 2006

کاش می‌توانستم!

کاش می‌توانستم!

چند روزی -يا شايد مدّتی- است که چيزهايی می‌نويسم امّا پست نمی‌کنم. آخری‌اش مطلبی بود که برایِ يک‌سالگیِ وبلاگ‌ام نوشته بودم، تايپ هم کرده بودم، امّا بی هيچ دليلِ خاصّی منصرف شدم. هرچه می‌نويسم يک سرش به سياست و وضعِ روزگار می‌رسد. از قديم‌ترين ايّامی که به‌ياد می‌آورم (از همان 17 سالگی که روزگارِ بد بر سرمان آوار گشت) تا به‌امروز، هميشه، بخشِ اصلیِ ذهنم متوجّهِ همين مسائل بوده. حتّی بوده دوره‌هايی که به‌ظاهر از روز‌انديشیِ سياست‌باره‌ دوری جسته‌ام، امّا تهِ ذهن‌ام باز به «انديشه‌یِ رهايی» وصل بوده. و اين، به‌هيچ‌وجه موضوعِ غريبی نيست. کلِّ ادبيّات‌مان همين است (مگر گه‌گاه بتوان معدود آدم‌هايی يافت که اهلِ اين تلخابه نبوده‌اند). رديف کنم؟ ابنِ‌مقفّع، بايزيد، حلّاج، رازی، رودکی، ابوشکورِ بلخی، شهيدِ بلخی، دقيقی، فردوسی، ابنِ‌سينا، فخرالدّين اسعد، ناصرِ‌خسرو، شهابِ‌ سهروردی، خيّام، فخرِ‌ رازی، ابنِ‌ عربی، شمسِ‌ تبريز، مولانا، سعدی، عبيد، حافظ، و تا برسيم به يغما و دهخدا و بهار و نيما و...! (تهيّه‌یِ ليستِ دقيق نيازمندِ پژوهش و فرصتِ علی‌حده‌ای است.)
و چه گيرمان آمده؟ هيچ؛ جز طرد بودن از جامعه و در اندوه و فلاکت زيستن. جز درد، هراسِ مدام، و گاه چه‌بسيار: سر به‌بادِ فنا دادن.
با اين انبوهِ تلاش به کجا رسيده‌ايم؟ به اين‌جا که شده‌ايم بدبخت‌ترين و مفلوک‌ترين و ضايع‌ترين مردمِ همه‌یِ جهان!
و خوب که فکر می‌کنم، می‌بينم آنچه اين انبوهِ تلاش را به‌باد داده و باعث شده که باز‌هم همچنان در قعرِ مذلّت بمانيم تنها يک چيز بوده: ما طلسم شده‌ايم.
به‌نظرِ شما، اين طلسم نيست که اين‌همه آدم آمده‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند، نوشته‌اند، فرياد زده‌اند، امّا آنچه را که بايد گفت نگفته‌اند؟
جادو با اين ساز و کارِ ساده امّا بسيار دقيق بر ما چيره شده: حتّی می‌توانی «آن» را هم بگويی، امّا به‌شرطی که در لفّافه‌ای از دروغ پيچيده شده باشد. و از اين‌گونه است که به ورّاجی روی آورده‌ايم. در غالبِ اين چند‌صد کتابی که باقی مانده به‌زحمت می‌توان پنجاه صفحه مطلبِ خواندنی يافت. آنانی هم که روشن‌تر سخن گفته‌اند، باز جادویِ سياه وادارمان کرده که سخن‌شان را بپوشانيم.
جز «تعطيلیِ خردِ انسان، توسّطِ خدا» مشکلِ ديگری در ميان نيست.
امّا عجيب اين‌جاست که پی‌بردن به اين راستينه نيز راهی به دهی نمی‌برد؛ حتّی به کوره‌دهی.
در اين باره، سال‌ها تأمّل کرده‌ام، و حاصلِ درنگِ من جز اين دريافتِ تلخ نبوده است که: از ما هيچ کاری برنمی‌آيد. بايد دستی از بيرون به ياریِ ما آيد، اين پوسته‌یِ شوم را بشکند، شمشير را از دستِ هيولا بگيرد، تا آوارِ مرگ را از خود دور سازيم، و بتوانيم در خود بنگريم.
آن دستِ توانا پيدا شده، امّا متأسّفانه همچنان در آستين مانده است. معلوم نيست از هيبتِ هيولا چشم می‌زند يا به دهان‌هایِ هرزه‌پوی و ياوه‌گویِ ما بيماران، اسيران، گروگانان، چشم دوخته است؟
و اين «تعلّلِ دستِ رهايی‌بخش» نيز خود گوشه‌یِ ديگری از همين طلسمِ شوم است.

کاش می‌توانستم از اين انديشه‌ها دور شوم و مانندِ کسانی که ادبی-فرهنگی می‌نويسند، در لاکِ امنِ برکناری فرو‌خزم. کاش...!

تيرماه 1385

:

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen