Sonntag, 26. November 2006

اين‌بار ديگر بدجور گوزيده‌ايد...

اين‌بار ديگر بدجور گوزيده‌ايد...

سالِ 58 بود، شايد هم 59، حوالیِ ميدانِ مجسّمه (شهدا) يا چهارراهِ نادری (مشهد) بودم. يادم نمانده که خانه‌یِ آن خرفستر (آية‌الله شيرازی) نزديکِ کدام‌يک بود. جلوِ خانه‌ يک نگهبان ايستاده بود که يک چشم‌اش نابينا بود و يک تفنگِ برنو يا ام‌يک داده بودند دست‌اش؛ و او تفنگ را گرفته بود همان دستی که چشمِ آن سمت‌اش نابينا بود. تهِ قنداق را تکيه داده بود به زمين و سرِ لوله دست‌اش بود. من فکر می‌کردم که می‌توان تفنگ‌اش را دزديد!
يک‌بار که رد می‌شدم، وسوسه شدم که بروم داخلِ خانه، ببينم چه خبر است. آن وقت‌ها من هنوز مسلمان بودم. از خمينی و جمهوریِ اسلامی نفرت داشتم؛ امّا مسلمان بودم. نماز می‌خواندم و [احياناً] معتقد بودم. رفتم توُ. جايی که يادم نمانده صحنِ خانه بود يا سالن، عدّه‌ای دور تا دور نشسته بودند؛ و شيرازی هم آن بالا‌بالا چمباتمه زده بود. همه می‌رفتند دستِ آقا را ماچ می‌کردند و می‌رفتند می‌نشستند. من نه جايی را ماچ کردم و نه نشستم. همان ابتدایِ ورودی ايستادم به تماشا.
يک‌نفر ايستاده بود و چيزی می‌خواند؛ تا رسيد به اين‌جا که:
ز شيرِ شتر خوردن و سوسمار
عرب را به‌جايی رسيده است کار
که تاجِ کيان را کند آرزو
تفو بر تو ای چرخِ گردون، تفو
من -که گفتم، هنوز مسلمان بودم- عصبانی شدم که اين مردک چه می‌گويد؟ چرا به اسلام توهين می‌کند؟ (لابد در ‌‌ذهن‌ام ميانِ عرب و اسلام فرقی نمی‌ديده‌ام.) و آمدم بيرون. طاقت نياوردم و آمدم بيرون!
...
در همه‌یِ اين سال‌ها، آنچه ديده بودم در ذهن‌ام به‌صورتِ معمّايی مانده بود: خواندنِ شعرِ کفرِ فردوسی، در خانه‌یِ يک‌نفر آية‌الله! و به پاسخی نمی‌رسيدم. تا اين‌که چند سالِ پيش (شايد 80 يا 81) يکی از راديوهای فارسی (بی‌بی‌سی يا صدایِ امريکا) برنامه‌ای داشت، و در آن، آقايی که نام‌اش را به‌خاطر ندارم، و گويا در دولتِ بازرگان وزير يا معاونِ وزيرِ فرهنگ بوده، از ويرانگری‌هایِ جمهوریِ اسلامی می‌گفت؛ و از جمله، از اين‌که اوايلِ انقلاب بولدوزر برده بودند که تختِ جمشيد را صاف کنند؛ امّا مخالفت‌ها و اعتراض‌هایِ داخل و خارج، مانع شده بود؛ و ديگر اين‌که همان ايّام، برایِ تخريبِ آرامگاهِ فردوسی نيز لودر و بولدوزر برده بوده‌اند...
اين‌جا بود که قدری شک کردم که پس لابد ماجرایِ آن روزِ خانه‌یِ شيرازی با همين تخريب مربوط بوده؛ امّا نمی‌توانستم چند و چونِ ربطِ آن را بفهمم. و اين معمّاواره بود و بود تا اين‌که در همين دوسه سالِ اخير، يک‌بار اين خاطره را برایِ دوستی که چند سال از من بزرگ‌تر است و آن اوايل در دکان-دستگاهِ حضرتِ آية‌الله بوده (خودش هم، مسلّک به سلکِ روحانی بود؛ امّا حالا سال‌هاست که آن ننگ را از خود دور کرده، و از بهترين‌هایِ ما آدميان است. پاينده باشد و برقرار.) تعريف کردم، و معمّا حل شد. گفت: آن مجلس که تو ديده بودی، مجلسی بود که گرفته بودند تا شيرازی را توجيه کنند و از او فتویِ تخريبِ آرامگاه را بگيرند. شعرهایِ کفرِ فردوسی را دقيقاً به اين منظور می‌خواندند!

q
خيلی جالب است که حالا بعد از بيست‌وچند سال، می‌بينيم که رئيس‌جمهورِ دروج‌زاده‌یِ جمهوریِ الهیِ اسلام و مسلمينِ جهان، می‌رود در محلِّ بيستون جشن برپا می‌کند و به ستايش از ايرانِ باستان می‌پردازد!
معلوم می‌شود گوزِ آخوند و اسلام بدجور به‌گره افتاده , که به عملِ شريفِ خايه‌مالیِ داريوشِ کبير تن داده‌اند. امّا بايد به‌عرض‌شان برسانم که: داريوشِ کبير پشمِ خايه‌اش را هم نمی‌دهد که تو تفاله دستمال بکشی.
اگر فرصتی بيابند يحتمل همين روزها شايد مقامِ عظمایِ ولايتِ تامّه‌یِ مسلمينِ ته و بالایِ جهان را هم ببينيم که پشت سرش صحنه‌یِ تختِ جمشيد چسبانده و دارد برایِ عظمتِ هخامنشيان، اشک می‌اندازد هر يکی به‌قدر صد دانه خايه‌‌یِ تمساح!![1] (شايد ديده باشيد که در وقتِ جلوس، از زيرپايیِ سبکِ داريوش تقليد می‌کند!)
و شگفتا از وقاحتِ قدسیِ اينان! در همين حال که تفالگانْ‌تفاله ادایِ خايه‌مالیِ داريوشِ کبير را درمی‌آوَرَد، آب‌گيریِ سدِّ ويرانگرِ سيوند را استارت زده‌اند. امّا هيچ‌کدام از اين کارها نمی‌تواند مرگِ محتومِ شما نطفه‌هایِ بسم‌الله را، حتّی به‌تعويق افکنَد؛ تا چه رسد به رفعِ آن.

نه عاموجان! اين‌بار ديگر بدجور گوزيده‌ايد، و کارک‌تان از اين حرف‌ها ورگذشته. بهتر است بچسپيد به همان لوله‌وار گور‌مانند خانگکی که در هتل فاضلِ تکريت برای‌تان رزرو شده است.
گرفتيد بالام‌جان؟!!

13 آبانِ 1385

:

?
پابرگ‌ها:

[1] منظور از تمساح، همان خودِ تمساح است و نه کسی ديگر! و خايه هم به‌معنیِ «تخم، بيضه» است [تمساح تخم‌گذار است]. تأمّل کنيد در واژه‌یِ «خاگينه»، که در اصل «خايگينه/خايه‌گينه» بوده، يعنی ترکيبِ خايگ+ينه، يا: خايه+گينه؛ مانندِ زرّينه، سيمينه، آبگينه، و مانندِ آن.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen