Dienstag, 13. Februar 2007

به‌زودی، آفتابِ ما

به‌زودی، آفتابِ ما
تقديم به نانا [+]

آيا رفتارها و کردارهایِ ناپسندِ امروزينِ ايرانيانِ اسيرِ اسلام ماهيّتی گوهری دارد؟

پيش‌سخن:
يکی از بزرگ‌ترين مصائبی که بر سرِ بيشترينه‌یِ ما قلم‌به‌دستانِ بی‌مزدور آمده/آورده‌اند، اين است که برای‌مان توان، مجال، و حوصله‌یِ نوشتنِ درست و از قرارِ واقع، نمانده است. نخستين شرطِ لازم برایِ نوشتنِ درست، فراغتِ نويسنده است از هزينه‌هایِ گذرانِ زندگیِ روزمرّه و متعلّقاتِ آن؛ و من يکی، سال‌هاست که رنگِ چنين فراغتی را به خواب هم نديده‌ام.
از قديم و نديم گفته‌اند: کسی که نورِ محمّدی از چهره‌اش می‌رود، به فقر و افلاس می‌افتد. و اين، عينِ واقع است، و مو لایِ درزش نمی‌رود؛ حتّی با وازلين. «رفتنِ نورِ محمّدی از چهره» يعنی کافر‌شدن؛ يعنی بی‌اعتقاد‌شدن به خدا و دين و پير و پيغمبر؛ و در جامعه‌ای که دين بر تار و پودِ هستیِ آن چيرگی دارد، بديهی‌ست که خروج از چارچوب و معيارهایِ آن، به محروميّت‌هایِ پنهان و آشکارِ شخصِ خارجی می‌انجامد.
اگر در دوره‌یِ پيش از 57، اين پروژه‌یِ مجازات، کُند، و به گونه‌ای نه‌چندان‌آشکار به اجرا درمی‌آمد، در حکومتِ قدسیِ الهیِ جمهوریِ اسلام، اجرایِ آن در رأسِ امور قرار گرفت: شناختگان به کامِ مرگ فرستاده شدند؛ و ناشناختگان، و همچنين کسانی که به‌مرور از حيطه‌یِ دين و باورهایِ دينی فاصله می‌گرفتند و می‌گيرند، با قرارگرفتن در تارعنکبوت‌هایِ به‌دقّت طرّاحی‌شده‌یِ منطبق بر کهن‌الگویِ مکتوب و نامکتوبِ الهی، در تنگنايی قرار گرفتند و می‌گيرند که تنها دريچه‌یِ آن به محروميّت، انزوا، و خورد‌شدن در لایِ چرخ‌و‌پرِ هيولایِ معاش، منتهی می‌شد و می‌شود.
گاه دچار ترديد می‌شوم، و به اين پرسش گرفتار می‌آيم که کدام‌يک از اين دردها کشنده‌تر است: دردِ مشاهده‌یِ رنج و شکنجه‌یِ دم‌به‌دمِ شانزده‌ساله‌یِ همسرم؟ دردِ شاهدِ محروميّت‌هایِ دو فرزندِ خود بودن؟ دردِ له‌شدن زيرِ بارِ قرض و بی‌پولیِ مدامِ بيش از ده‌ساله؟ دردِ اين انبوهِ نگرانیِ آينده؟ دردِ چهار‌پنج سالِ گذشته را حتّی يک‌بار پا به کتاب‌فروشی ننهادن؟ دردِ ديدنِ اين انبوهِ يادداشت‌ها و نوشته‌هایِ هی خاک‌گرفته و هی خاک‌تکانده‌شده؟ دردِ اين‌همه پژوهش‌هایِ ناتمام و طرح‌هایِ پژوهشیِ بی‌سرانجام؟...؟ کدام‌يک کشنده‌تر است؟
امّا از اين دردهایِ کشنده، کشنده‌تر، دردِ ويرانیِ ايران و ايرانی‌ست.

به چه می‌انديشم؟ به تو، ايران، وطن‌ام
ای همه هستیِ من؛ خويشتن‌ام!

بديهی‌ست که از من بدحال‌و‌روزتر بسيارند. امّا بسيارانی هم هستند که خانه دارند، ماشين دارند، بيمه هستند، و ماهيانه از 300 هزار تا... تومان درآمد دارند؛ و هيچ‌يک از دردهایِ من و از‌من‌بتران را نمی‌توانند بفهمند. امّا اين‌ها هم بيچارگانی بيش نيستند.
تصوّرِ لحظه‌ای که ديگر کسی نفت نخرد، کابوسِ من شده...
لحظه‌ای که من، از‌من‌بتران، و از‌من‌بهتران، همه يک‌جا، بايد کاسه‌یِ گدايی برداريم و پخش‌و‌پلایِ دور و نزديکِ جهان شويم.
آی بدبختی که برایِ نانِ شب‌ات می‌دوی، و آی فلک‌زده‌ای که نانِ شب‌ات را داری و به آن می‌نازی! آی انبوهِ خفتگانِ ايرانی! چرا به خود نمی‌آييد؟ چرا نمی‌فهميد که از ليستِ جهانِ زنده حذف شده‌ايد؟

q
منظورم اين بود که بگويم با وضعيّتِ دردناکِ کشنده‌ای که من دارم، نبايد از من توقّعِ نوشته‌هایِ درست، محکم، و اصولی داشته باشيد. چار‌کلمه‌ای می‌نويسم از سرِ درد. شايد به بيداریِ خفته‌ای، و هشياریِ ملنگِ نازانی کمک کند.

اصلِ سخن:
دم و دقيقه، و روز و شبی نيست که از خود پلغوت‌هایِ بيهوده در نکنيم، که:
ايرانی‌جماعت گه شده، اَن شده، دزد و دغل و نيرنگ‌باز و نا‌انصاف و بی‌احساس و خودخواه و فاسد شده؛ اصلاً ذات و جنس و جنم‌اش تباه شده؛ هيچ فايده‌ای هم ندارد؛ و همين آخوند هم از سرش زيادی‌ست!
من هم در همه‌یِ اين‌ها، با شما همداستان‌ام[1]؛ فقط با يک تفاوت:
شما مجموعه‌یِ اين رفتارها را که انسانِ امروزِ ايرانی از خود بروز می‌دهد (و از حدود و حوالیِ بعد از يورشِ اسلام، همين بوده، و فردوسی هم همين را توصيف کرده، و کتاب‌هایِ ما هم پر است از همين توصيف‌ها و داوری‌ها؛ و از صفويّه هم که اروپايی‌ها آمده‌اند و -به‌زعمِ خود- حشره‌شناسی کرده‌اند، همين‌ها را نوشته کرده‌اند) تماماً از گونه‌یِ «خُلق»، «خصلت»، و «خصيصه» می‌شماريد؛ امّا من به‌هيچ‌وجه آن را از جنسِ «اخلاق» نمی‌بينم.
چيزی که خلق و خویِ ذاتیِ يک انسان می‌شود، تغييرِ آن جز در مدّت‌زمانِ بسيار طولانی امکان‌پذير نيست؛ درحالی‌که ايرانيانِ مهاجرت‌کرده، در مدّتی کوتاه، رفتارشان تغيير کرده و می‌کند. صد‌البتّه، پاره‌ای رفتارها که ريشه‌هایِ عميق‌تر دارد، باقی می‌ماند. امّا من همان ريشه‌ها را هم در عمقی از سطح می‌بينم. (ايرانیِ آن‌جا نيز، اسيرِ اسلام و جمهوریِ اسلامی‌ست!)

آنچه غالباً «اخلاق» انگاشته می‌شود، به نظرِ من، هيچ نيست جز رفتارهایِ واکنشیِ ناشی از شرايطِ ناگوارِ غيرِ طبيعی.
به طورِ مثال، در روزِ سيزده‌به‌در، رفتارِ ما مردم تغيير و تفاوتی کاملاً محسوس دارد. چرا؟
يعنی «سيزده‌به‌در» چنان قدرتِ جادويی و ساحرانه‌ای دارد که می‌تواند در رفتارهایِ ما تغييراتی محسوس ايجاد کند؟! (البتّه، نبايد تصوّر کرد که «سيزده‌به‌در» يک جشنِ الکیِ من‌درآوردی‌ست. من منکرِ توانِ جادوگونه‌یِ اصلِ آن نيستم؛ امّا آنچه ما امروزه داريم، تنها پوسته‌ای از آن جشنِ انسان‌سازِ کهن‌سال است، و چنان‌چه ذاتِ ما تباه شده بود، از صد سيزده‌به‌در هم کاری برنمی‌آمد!)
برداشتِ من اين است که رفتارهایِ ما، نمی‌تواند «خلق‌و‌خو»یِ ما بوده باشد. از همين‌رو، به محضِ اين‌که شرايطِ ما، و حال‌و‌هوایِ فضايی که در آن قرار گرفته‌ايم تغيير می‌کند، تغييری کاملاً محسوس در مجموعه‌یِ رفتارهایِ ما پديد می‌آيد.
...
می‌دانم که قادر به تبيينِ دقيقِ موضوع نيستم و دلايل‌ام برایِ اقناع کافی نيست؛ امّا در درستیِ برداشتِ خود (که بيشتر از گونه‌ای درکِ بی‌واسطه‌یِ درونی مايه می‌گيرد، و کمتر بر مستنداتِ محوگونه‌یِ بيرونی استوار است) هيچ ترديد ندارم؛ يا دستِ‌کم، تأمّل و مطالعه در اين‌باره را يک ضرورت می‌دانم: مرزِ ميانِ «اخلاق» و «رفتارهایِ واکنشی»...
آينده‌ای بسيار نزديک، اين راستينه را روشن خواهد ساخت که ايرانی در زيرِ چه پوستِ کلفتی، خود را از دست‌بُردِ درونیِ اهريمن محافظت کرده است. به‌زودی، آفتابِ ما از کامِ اژدها برخواهد آمد!

24 بهمن 1385
:

?
پابرگ‌ها:

[1] منظورم از «شما»، فقط کسانی‌ست که در اين ويرانه زندگی می‌کنند. با همه‌یِ احترامی که برایِ هم‌بی‌وطنانِ خارج‌نشين قائل‌ام، بايد بگويم که من در چنين موضوعات و مباحثی ايشان را زياد جدّی نمی‌گيرم. دستی از دور بر آتش دارند. فقط کسی می‌تواند در باره‌یِ ما داوری کند که همچون ما، اين‌جا، در زيرِ آوارِ شومِ هيولایِ قدسی، مرگ‌زيوی می‌کرده باشد. اصلاً و ابداً مقصودم به بحث‌هایِ بيهوده و زيان‌باری نيست که گه‌گاه از هر‌دو سویِ هم‌بی‌وطنان، به‌گونه‌ای اغلب خصمانه و از رویِ طلب‌کاری، مطرح می‌شود؛ بلکه تنها از اين‌جهت می‌گويم که: اصلِ مغزه‌یِ ماجرا را فقط کسی می‌تواند دريابد که اين شرايط دهشت‌بار و مرگ‌واره را با تمامیِ هستیِ خود -و نه صرفاً با حدس و گمان و تصوّر و همدلی‌اش- لمس و تجربه می‌کند. همان‌گونه که يک اين‌جانشين نمی‌تواند درباره‌یِ اغلبی از وجوهِ هستی و زندگانیِ هم‌بی‌وطنانِ آن‌سویِ مرزها داوری کند. مطمئن‌ام خطا خواهد کرد.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen