Samstag, 24. Februar 2007

خدا - دين، خداناباوری، خداستيزی،...

خدا - دين، خداناباوری، خداستيزی،...

خدا - دين
بسياری اين‌دو را يکی -يا دستِ‌کم از يک‌گونه- می‌شمرند؛ چه در ميانِ خداباوران و دين‌مداران، و چه در بينِ خداناباوران و بی‌دينان. اگر با يک‌نفر آدمِ عادّیِ مذهبی (و به‌ويژه مذهبی‌هایِ مخالفِ جمهوریِ اسلامی) صحبت کرده باشيد، متوجّه می‌شويد که در ذهنِ اين آدم‌ها، «باور به خدا» به معنایِ «باور به دينِ اسلام» هم هست؛ و اصلاً برای‌شان پذيرفتنی نيست که «خدا» باشد، امّا «دينِ اسلام» را نفرستاده باشد!
از سویِ ديگر نيز، خداناباورانِ خداستيز، هرگونه باورمندی به «خدا» را باعثِ روی‌کرد به «دين» می‌دانند، و از همين‌رو، با «خداباوری» همان‌گونه مبارزه می‌کنند و دشمنی می‌ورزند که با «دين‌باوری» و به‌ويژه دينِ اسلام.

امّا من چنين تصوّری ندارم. دليلِ ساده‌ترش اين است که خودِ من تا سال‌ها بعد از برگشتن و خارج‌شدن‌ام از اسلام، باز‌هم خداباور بوده‌ام. و البتّه، خدايی بسيار متفاوت. بيشتر يک خدایِ وحدت‌وجودی، يا از نوعِ «آفريننده‌یِ منفعل» و کاملاً شخصی بود؛ و هيچ شباهتی به الله و همانندانِ او نداشت. (در‌باره‌یِ وضع و نظرِ کنونی‌ام نسبت به خدا، در مجالی ويژه چند کلمه‌ای خواهم نوشت.) امّا دليلِ نسبةً پيچيده‌ترش اين است که: باور به خدا، پاسخی است که به يک پرسشِ فلسفی داده می‌شود؛[1] درحالی‌که دين‌مداری هيچ توجيهِ فلسفیِ استواری ندارد.

من خداستيز نيستم؛ يا به‌عبارتی، با خداباوری ستيزه‌ای ندارم
يک توجيه برایِ پرهيز از خداستيزی (و ستيزه با خداباوری) اين است که: با اين ستيزه‌یِ بی‌جا، از تعدادِ هموندانِ خود در جبهه‌یِ نبرد با جمهوریِ اسلام می‌کاهيم. هستند بسيارانی که از دينِ اسلام سرخورده و روگردان شده‌اند، امّا به خداباور دارند. مصلحت نيست که اين‌ها را از جبهه‌یِ خود طرد کنيم، يا باعثِ فرار و پيوستن‌شان به دشمنان شويم.
امّا من چيزی به نامِ مصلحت نمی‌شناسم؛ و دليل‌ام برایِ نادرستی يا عدمِ ضرورتِ خداستيزی، يکی اين است که -همان‌طور‌که گفتم- ميانِ «خدا» و «دين» تفاوتی اساسی می‌بينم. و ديگر اين‌که، باور يا عدمِ باور به خدا، در حيطه‌یِ مسائلِ شخصی و خصوصیِ انسان‌ها قرار می‌گيرد؛ و نبايد و نمی‌توان با اين حيطه به مبارزه برخاست.
و اين، البتّه، يک شرط دارد؛ و آن اين است که خدایِ موردِ باورِ شخص، خدايی «فعّالِ ما‌يشاء» از گونه‌یِ «الله» نباشد؛ چرا که در غيرِ اين‌صورت، يعنی اگر خدا از نوعِ الله باشد (به‌ويژه که اين خدا تنها از طريقِ دينِ اسلام قابلِ اثبات است!) اين احتمال هست که زيرِ قول و قرارش بزند، و باز‌هم پيغمبر بفرستد؛ و همينِ شخصِ خداباورِ ما «پيامبر» او باشد!
اگر خدایِ موردِ باورِ يک شخص، خدايی باشد که وی را موردِ وحی و الهام قرار ندهد، و او را به برهم‌زدنِ نظمِ انسانی و عقلانیِ اجتماع تحريک نکند، نيازی نيست که با خدایِ او ستيزه کنيم.

پس، به‌نظرِ من، وظايفِ کنونیِ ما در اين‌دو فقره خلاصه می‌شود:
1- ستيزه با اسلام و اسلام‌باوری، در هر شکل و نوعِ آن؛ از نوعِ هولناکِ جمهوریِ اسلام و حزب‌الله و القاعده و... گرفته، تا انواعِ خفيفِ صوفيانه و عرفانی‌گونه‌یِ آن.[2]
متأسّفانه، يک مسلمان هرگز نمی‌تواند قول و قرار بسپارد و تعهّد بدهد که نظمِ عقلانی و انسانیِ اجتماع را بر‌هم نخواهد زد. «تعرّض به ديگران» در ذاتِ اسلام و دعوتِ الهیِ آن جای دارد.
2 – به خداباوران ياری دهيم تا بتوانند خدایِ خود را از گونه‌یِ «قادرِ متعال» و «فعّالِ ما‌يشاء»، به گونه‌یِ «منفعل» و «شخصی‌وار» آن، تعديل کنند؛ خدايی که تنها در‌باره‌یِ خودشان با ايشان هم‌پُرسی می‌کند، و هرگز ايشان را با الهاماتِ پيامبرگونه، به‌تشويش نمی‌افکنَد، و به تعرّض به جامعه وانمی‌دارد.
و اين تعديل، به‌نظرِ من، امکان‌پذير است...

30 بهمن 1385

:

?
پابرگ‌ها:

[1] شکّی نيست که مردمانِ عادّی نيز، به‌غريزه، پرسش‌هایِ فلسفی‌گونه دارند...
[2] اشتباه نشود: منظورم از «ستيزه»، جنگ‌و‌جدال نيست؛ بلکه همين آگاهی‌بخشی و تاريکی‌زدايی را در نظر دارم. اين اسلام است که همه چيز را «جنگ» می‌بيند. ما در اين هزار‌و‌چارصد ساله آنقدر خون داده‌ايم که ديگر خونی در رگ‌های‌مان نمانده. ابزارِ ما «گفتن، نوشتن، سرودن، رقص، جشن، شادی، روشنی، و آگاهی» است...

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen