Donnerstag, 1. Februar 2007

حُقّه‌یِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود!

حُقّه‌یِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود!

جست‌و‌جویِ علّت‌العلل و سرّ الاسرارِ واماندگیِ ايران و ايرانی؛ با تأمّلی بر «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک»

«سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» حاج زين‌العابدين مراغه‌ای، يکی از ارزنده‌ترين و اثربخش‌ترين آثاری‌ست که در دوره‌یِ مشروطه به بيداریِ ايرانيان ياریِ بسيار رسانده است. نگارشِ کتاب در دوره‌یِ ناصری انجام پذيرفته، امّا گويا نشرِ آن در ميانِ آزادی‌خواهانِ ايران، در چندساله‌یِ پيش از صدورِ فرمانِ مشروطيّت بوده باشد. چنان‌که ناظم‌الاسلامِ کرمانی، مؤلّفِ «تاريخِ بيداریِ ايرانيان»، از اين کتاب در شرحِ ماوقعِ ذی‌حجّه‌یِ 1322 هـ. ق. ياد نموده، و می‌نويسد: «کتابِ ابراهيم‌بيک تازه شايع شده بود و هرکس نسخه‌یِ آن را نداشت...» [بخشِ اوّل، ص 249]. از شرحِ مؤلّفِ «تاريخِ بيداریِ ايرانيان» پيداست که «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» تأثيرِ عميقی بر اعضایِ انجمنِ مخفی (که در همين ذی‌حجّه‌یِ 1322 تشکيل يافته بوده) داشته؛[1] و در نخستين جلساتِ انجمن، بخش‌هايی از اين کتاب خوانده می‌شده است.
برایِ پی بردن به تأثيرِ عظيمِ اين کتاب، همين اندازه کافی‌ست که امروز آن را يک‌بار به‌دقّت بخوانيم، و تأثيرِ شگفتِ آن را در خود ببينيم! وقتی کتابی امروز تا اين‌اندازه ما را متأثّر می‌سازد، پيداست که در خوانندگانِ آن روزگار چه تأثيرِ ناباوری بر جای می‌نهاده است.
کتابِ ارزنده و بی‌مانندِ مراغه‌ای را از جهاتِ گوناگون می‌توان و بايد موردِ نقد و بررسی قرار داد: 1- به حيثِ قالب و نوعِ ادبیِ آن، که «سفرنامه-سياحت‌نامه» نويسی است 2- از ديدگاهِ داستان‌نويسی 3- از نظرِ زبانی 4- به حيثِ محتوی و مضمون.

تنها ايرادی که به‌لحاظِ ادبی به‌نظرِ من می‌رسد، در بخشِ «آشنايی و ديدار با وجودِ محترم» است؛ آن‌جا که به نقلِ سخنانِ وجودِ محترم در خصوصِ «آيينِ مملکت‌داری» پرداخته است [در چاپِ جيبی، از ص 92 تا ص 100]. اين بحث که به صورتِ تمثيل و تشبيهِ «مملکت و ارکان و اجزایِ آن» به «شخصِ آدمی و اخلاطِ اربعه و اعضا و جوارح» بيان شده، بی‌اندازه ملال‌آور است. (شخصاً در دو يا سه بار خواندنِ سياحت‌نامه، هربار اين چند صفحه را وسط داده‌ام؛ در حالی که بايد حدِّاقل يک‌بار می‌خواندم. شايد هم خوانده باشم!)
جز همين يک‌فقره، الباقیِ متن در نهايتِ ايجاز و ظرافت است، و صرفِ نظر از پاره‌ای ويژگی‌هایِ نثرِ نويسنده -که ممکن است با معيارگونه‌هایِ رسمیِ نگارشِ فارسی برابر نباشد-، بايد آن را از آثارِ درجه اوّلِ نثرِ فارسی به شمار آورد.
در اين‌باره، يعنی مسائل و مباحثِ مربوط با ادبيّتِ اثر، جایِ بحث و بررسی بسيار است، امّا من صلاحيّتِ پرداختن به آن را ندارم؛ پس، از آن درمی‌گذرم و به تأمّلی مختصر در محتوی و مضمونِ می‌پردازم.

ابراهيم‌بيک چه می‌بيند؟
ابراهيم‌بيک، تاجرزاده‌یِ ايرانیِ ساکنِ مصر، بنا به توصيه‌یِ پدر، که وی را به يک‌دوره گشت‌و‌گذار و سياحت برایِ کسبِ تجربه و شناختِ لازمه‌یِ زندگی و تجارت وصيّت نموده، در سنينِ 9-28 سالگی راهیِ سفرِ ايران می‌شود. افزون بر عمل به توصيه‌یِ پدر، بزرگ‌ترين عاملی که وی را به اين سفر وامی‌دارد، اخباری‌ست که اين‌جا و آن‌جا از وضعِ ايران می‌شنود، و بنا به علاقه‌یِ شديدی که به زادگاهِ نياکان و وطنِ اصلیِ خويش دارد، از پذيرفتن و باورِ اين خبرها که همه حاکی از فلاکت و پريشانیِ ايران و ايرانی‌ست، سر باز می‌زند؛ و همه را دروغ، و ياوه‌هایِ خائنانه می‌شمرد.
پيش از ورود به ايران، نخست در بندرِ باطوم، و سپس در تفليس و بادکوبه (و عشق‌آباد) با حال و روزِ پريشان و اسفناکِ ايرانيانِ دربه‌درِ جلایِ‌وطن‌کرده، که در آن شهرها به فعلگی و ادنی مشاغل، و بسيارانی نيز به دزدی و گدايی تن داده‌اند، و با اين حال و روز، از ستم و زورگيریِ گماشتگانِ دولتِ ايران نيز در امان نيستند، مواجه می‌گردد؛ و از لحظه‌ای که به خاکِ وطن قدم می‌نهد جز ويرانی و فلاکت هيچ نمی‌بيند، تا سرانجام که در پايانِ سياحتِ دردناکِ خود، از راهِ ارس خاکِ ايران را ترک گويد...

در مشاهداتِ ابراهيم‌بيک، رعيّت در فقر و زبونی و دروغ و خرافات و مرگ و بيماری و جهل و بی‌قانونی غوطه‌ورند، و حکومتيان به ستمگاری و چاپيدنِ اين رعيّتِ مفلوک، مشغول.

عمده‌یِ مفاسد و تباهی‌هايی را که ابراهيم‌بيک مشاهده نموده و به توصيفِ آن پرداخته، در چند عنوانِ کلّیِ زير می‌توان گزارش نمود:
1- نبودنِ راه‌هایِ مناسب، و دشواریِ آمد‌و‌شد ميانِ شهرها. اگر‌هم فی‌المثل از مشهد تا طهران، راهِ درست‌و‌حسابی، و کاروان‌سرا و آب‌انبار هست، از آثارِ دوره‌یِ صفوی -و به‌ويژه شاه‌عبّاس- است. و اين در حالی‌ست که در همان روزگار، در غالبِ ممالکِ فرنگ، و حتّی در برخی ممالکِ عثمانی، وسيله‌یِ نقليّه‌یِ بينِ‌شهری، قطار است. تنها راه‌آهنِ کشور در آن روزگار، فاصله‌یِ کوتاهِ تهران تا شاهزاده عبدالعظيم بوده: «طولِ اين راه‌آهن کمتر از هفت ميل و در تمامِ ممالکِ ايران راه‌آهن عبارت از اين است، که آن را هم يک کومپانیِ بلژيک ساخته، هرچند خيلی بی‌نظم است، امّا خانه‌اش آباد؛ باز از خرسواری هزار مرتبه بهتر است.» [ص 55]
2- رکودِ فلاحت و تجارت؛ و توقّفِ سحرگونه‌یِ آن در محدوده‌یِ عادت‌زدگی و سنّت.
3- نبودنِ هيچ‌گونه کمپانیِ تجاری.
4- نبودِ بيمارستان، و شيوعِ انواعِ بيماری‌ها، و کشتارِ بيماری‌هايی مانندِ آبله.[2] (و اين در حالی‌ست که آبله‌کوبی از اقداماتی‌ست که در دوره‌یِ کوتاهِ صدارتِ ميرزاتقی‌خانِ اميرکبير، در آغازِ عهدِ ناصری صورت گرفته؛ و زمانِ سياحتِ ابراهيم‌بيک، بايد اواخرِ دوره‌یِ ناصری بوده باشد؛ يعنی دستِ ‌کم چهل سال بعد!)
5- برائتِ کلّی و جزئیِ دارالاسلام از بهداشت و پاکيزگی؛ که نمودِ آشکارِ آن، وجودِ حمّام‌هایِ خزينه است.[3]
6- ويرانگی و بی‌رونقیِ مساجد.
7- نبودِ مکتب و مدرسه (به بيانِ مؤلّف، و قولِ مشهورِ آن روزگار: فابريکِ آدم‌سازی!)
8- فسادِ مطلقِ دستگاهِ حکومت.
9- عدمِ محض و مطلقِ «حسِّ هم‌زيستی» و «حُبِّ وطن». (: «ابداً نظرِ عمومی به سویِ اصلاحِ امورِ وطن معطوف نيست. هرکس از بزرگ و کوچک و غنی و فقير و عالم و جاهل، منفرداً خرِ خود را می‌چرانند. هيچ‌کس را پروایِ ديگری نيست. احدی، از منافعِ مشترکه‌یِ وطن و ابنایِ وطن سخن نمی‌گويد. گويی نه اين وطن از ايشان است، و نه با همديگر هموطن‌اند.» [ص 56])

ابراهيم‌بيک چه می‌گويد و چه راهِ چاره‌ای سراغ کرده است؟
ابراهيم‌بيک نامی‌ست مستعارگونه، و شخصيّتی‌ست برساخته‌یِ نويسنده؛ و به الگویِ خودِ او. اين ترفند، از زمره‌یِ شيوه‌هایِ معمولِ اين‌گونه چيزنويسی‌هاست، که نويسنده می‌خواهد خود را استتار کند؛[4] و برایِ اين منظور، شخصيّتی جعل می‌کند، و گپ‌و‌گفت‌هایِ خود را به او نسبت می‌دهد و از زبانِ او بيان می‌کند؛ و از اين طريق، بر جاذبه‌یِ اثر نيز می‌افزايد.
با اين که مجموعِ کتاب (که به فاصله‌یِ چندسال به سه جلد رسيده) شبهِ رمان محسوب می‌شود، نمی‌توان به‌قطع‌و‌يقين گفت که مراغه‌ای در آغاز چنين قصدی داشته؛ بلکه به‌نظرِ من اين‌گونه می‌رسد که سفری به ايران داشته، و برایِ گزارشِ مشاهداتِ خود، که با نگاهِ تند و زبانِ بی‌پروایِ انتقادی همراه بوده، از اين قالب‌واره‌یِ ادبی بهره جسته است.
نگاهِ ما در اين بحث و بررسی، تنها متوجّهِ بخشِ نخستِ متن است؛ يعنی جلدِ اوّلِ «سياحت‌نامه».[5]
تفاوتِ اصلی و اساسیِ «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» با آثاری از گونه‌یِ «سفرنامه‌یِ ناصرِ خسرو»، در دو چيز است: 1. پرهيز از گزارشِ جزئيّاتِ نامربوط 2. نگاهِ انتقادی، و پرداختن به مسائلِ اساسیِ جامعه و کشور.
نکته‌یِ بسيار عجيب اين است که در شرحِ حالِ مؤلّف -به قلمِ خودِ او- (ص 249 تا 254)، هيچ اشاره‌ای به سفرِ او به ايران نشده. وی تا حدودِ 20 يا بيست‌و‌چند سالگی در ايران زيسته، و سپس به قفقاز و گرجستان رفته، تبعه‌یِ روس شده، و بعد از چند سال ترکِ تابعيّتِ روس کرده و در استانبول ماندگاری گزيده است. برایِ من باورکردنی نيست (يا به‌عبارتی، بسيار اعجاب‌انگيز است) که مراغه‌ای بدونِ انجامِ چنين سفری، توانسته باشد توصيفی اين‌چنين دقيق از وضع‌و‌حالِ ايران و ايرانی ارائه نمايد.

در‌هر‌حال، نگاهِ انتقادیِ راوی به گونه‌ای‌ست که از يک‌سو معايب و کژی‌ها را می‌بيند، و از سویِ ديگر، همزمان، به بيانِ راهِ چاره می‌پردازد. در نظرِ او، ايرادها در اين چند بخش خلاصه می‌شود: جهلِ عمومیِ ملّت نسبت به حقوقِ بشريّه؛ سلطه‌یِ خرافات، و چيرگیِ شبهِ عالمان بر ذهن و عينِ توده‌یِ مردمان؛ نبودنِ مکتب و مدرسه (= فابريکِ آدم‌سازی)؛ بی‌قاعدگیِ رفتارِ حاکمان، و ستم و زوربيشیِ ايشان به رعيّت؛ و از همه مهمّ‌تر: عدمِ حسِّ هم‌وندی (= هم‌وطنی)، و فقدانِ حُبِّ وطن.
پس از پايان‌يافتنِ متنِ مجلّدِ نخست، يک صفحه و نيم مطلبی آمده، با عنوانِ «نويسنده می‌افزايد»، که در آن نويسنده برایِ نجاتِ کشتیِ ايران، تدابيرِ هشت‌گانه‌ای به شرحِ زير برمی‌شمارد:
«اوّل: به اتّفاق و اتّحادِ ملّت در يک نقطه. دوّم: واجب‌دانستنِ اطاعتِ اوامر و احکامِ پادشاه. سوّم: دامن‌افشاندنِ عمومِ ملّت به منافعِ شخصيّه؛ خصوصاً اوليایِ دولت. چهارم: ترجيح‌دادنِ نيک‌نامی به لذايذِ نفسانيّه. پنجم: جمع‌شدنِ برادرانه و برابرانه در مجلسِ شورا. ششم: تحتِ قانون درآوردنِ هر عمل را، جداگانه. هفتم: اجرا کردنِ احکامِ آن قوانين، به‌مساوات و بدونِ استثنا. هشتم: چنان‌که در اين ايّام در السنه ضرب‌المثل و متداول است، باز‌کردنِ فابريکِ آدم‌سازی؛ يعنی مکاتب و مدارسِ جديده، برایِ تحصيلِ علوم و فنونِ متداوله...» [ص 213]
...

2
راهِ حلّی که مراغه‌ای ارائه می‌کند، در آن شرايط، نهايتِ چاره‌انديشی بوده. ديگرانی هم که در آن روزگار در انديشه‌یِ اصلاحِ امورِ ايران بوده‌اند، غالباً فراتر از اين نمی‌انديشيده‌اند (مگر اندکی از انديشمندانِ بزرگی که به اصلِ "سرّ الاسرارِ بيچارگی و زبونیِ ايران و ايرانی" پی برده بوده‌اند...)، و بلکه اصولاً در جنبشی که حاصلِ آن صدورِ فرمانِ مشروطيّت بوده، کمابيش، جز همين تدابير در نظر نبوده: عدالت‌خانه و مجلسِ شورا.
از «آن اندک انديشمندان» منظورم به کسانی‌ست که همراه و همزمان با اين تدابير و چاره‌انديشی‌ها، ذهن‌شان به نقطه‌ای ديگر نيز معطوف بوده. اينان، اگرچه نه به ژرفا و آشکارگیِ امروز، به اين حقيقت پی برده بودند، که ريشه و علّت‌العللِ زبونیِ ايران چيزی نيست جز دينِ مبينِ اسلام.
در باره‌یِ انديشه‌ها و آراءِ انديشمندانِ دوره‌یِ مشروطه و پيش از آن، پژوهش‌هايی انجام گرفته و آثاری ارائه شده؛ امّا متأسّفانه نگارنده از اين آثار، اغلب جز نامی نشنيده‌ام؛ بلکه حتّی از کتبِ اصلی و اساسیِ آن دوران نيز، جز 5-4 عنوان،[6] چيزی به‌دست ندارم؛ مگر در اين اواخر، که به برکتِ اينترنت، موفّق به خواندنِ «مکتوبات» آخوندزاده شده‌ام!
با همين مطالعه‌یِ اندک، و تأمّلاتِ چندين‌ساله، به اين نظر رسيده‌ام که آن بخش و جلوه از حنبشِ مشروطه‌خواهی، که طیِّ يکی‌دو سالِ پيش از صدورِ فرمانِ مشروطيّت اوج گرفته و به نتيجه‌یِ بسيار ارزنده‌یِ «مشروطيّت» دست يافته، نمی‌تواند نشانگرِ اصل و تمامیِ آرمانِ جنبشِ بيداری بوده باشد. ظاهراً، از بزرگ‌ترين و دقيق‌ترين منابعِ دو‌ساله‌یِ 1322 تا 1324 هـ. ق.، يکی همين «تاريخِ بيداریِ ايرانيان» اثرِ ناظم‌الاسلامِ کرمانی باشد. می‌توان حدس زد که وی به سببِ پيوستگی با علمایِ آن دوره (يعنی حوزه‌یِ روحانيّتِ شيعی)، و به‌ويژه سيّد محمّدِ طباطبايی، بيشتر شاهد و روايت‌گرِ مسائل و وقايعی بوده که در همين بخش و حيطه جريان داشته؛[7] امّا، به‌طورِ کلّی نيز، به‌نظر می‌رسد که -به‌نوعی- در رهبریِ جنبش، تغيير و تحوّلی صورت گرفته و از دستِ آزادانديشان به دستِ به‌اصطلاح روحانيّونِ مترقّی افتاده بوده است. البتّه، و با توجّه به مخالفت‌هایِ شديدِ اعلم‌العلمایِ تهران -شيخ فضل‌الله نوری- با مشروطه، می‌توان دانست که همين مقدار تغيير و تحوّل نيز، ابداً با منافعِ اسلام هم‌سويی نداشته، و بلکه منافعِ قوم را به مخاطره نيز افکنده بوده است.

از آن‌دسته انديشمندانِ مخالفِ دين، بوده‌اند برجستگانی چون آخوندزاده، که دين‌ستيزی‌شان مبتنی بر شناختِ دقيق و عميقِ دينِ مبين بوده؛ امّا بيشترينه‌یِ ايشان کافرانِ متّکی به قياس بوده‌اند. در اين دورانِ خاص، نوعی نگاه و روی‌کرد به ايرانِ پيش از هجوم و چيرگیِ اسلام پديد آمده، و سنجشِ دو دنيایِ متفاوتِ پيش از اسلام و دوره‌یِ اسلامی، باعثِ بيداریِ اذهانِ ايرانی می‌شده است. منظورم به سنجش‌گریِ گسترده و همراه با بررسی و تحليل است؛ و گر نه، اشکالِ سنجش‌هایِ موردی و متفرّد از همان آغازِ تحقّقِ چيرگیِ اسلام بر ايران، وجود داشته؛ و از اين‌رو، در کهن‌ترين آثارِ بازمانده‌یِ فارسی و عربی نيز، می‌توان نمونه‌هایِ آن را يافت.
همزمان، و -يا درست‌تر بگوييم:- پيش از اين پديده، پديده‌یِ «آشنايی با مغرب‌زمين» نيز، زمينه‌سازِ مقايسه و سنجش بوده، و به ذهنِ خواب‌رفته‌یِ انسانِ ايرانی تلنگری جدّی وارد می‌آورده است. امّا به‌نظرِ من، اين سنجش و تأمّل، به اندازه‌یِ سنجشِ ايرانِ ايرانی با ايرانِ اسلامی رهنمون به ترديد و کفر نبوده است؛ و چه‌بسا، ذهنِ متأمّل بيشتر متوجّهِ پيشرفت‌هایِ مادّی و صناعیِ مغرب‌زمين بوده، و از آن‌جا که -به‌ گونه‌ای بديهی- اين پيشرفت‌ها نمی‌توانسته است برآمده از آيينِ متفاوت (مسيحيّت) تلقّی شود، غالباً اين رخوه‌یِ ذهنی را در پی داشته، يا می‌توانسته داشته باشد، که: «پس اين دينِ اسلام نيست که مانعِ پيشرفتِ ماست.»!

X
نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ نگارنده
راویِ «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» هرگز انگشتِ اتّهام بر دين نمی‌نهد. وي يک مسلمان (شيعی) کاملاً مؤمن و معتقد است: سفرش را از زيارتِ امامِ هشتمِ شيعيان آغاز می‌کند؛ زيارت‌نامه می‌خواند؛ (در همين ارضِ اقدسِ رضوی، برایِ «مُتعه‌کردن» شرط می‌کند که مهمان‌دارش سوگند ياد کند که عدّه‌یِ زن تمام شده! و چون مهمان‌دار نمی‌پذيرد، منصرف می‌شود.)؛ نمازش را اوّلِ وقت می‌خواند؛ به هر شهری می‌رسد، اوّل سراغِ مسجد را می‌گيرد -يا به‌هر‌حال، مسجدرَوی دارد و بر حالتِ کساد و ويرانیِ مساجد فريادِ ندبه سر می‌دهد. در تهران، اوّل به زيارتِ شهزاده عبدالعظيم می‌رود؛ و خلاصه همه‌جا دم از اسلامِ راستين می‌زند، و چه از زبانِ خود و چه از بيانِ «وجودِ محترم» (ميرزا علی‌خان امين‌الدّوله) قوانينِ خوبِ فرنگان را مأخوذ از اسلام و قرآن می‌شمرد؛ و به‌جدّ بر اين باور يا دعوی پای می‌فشارد که: اگر قوانين و احکامِ شرعِ مبين به‌درستی اجرا گردد همه‌یِ مشکلاتِ وطن حل می‌شود!

کاش راوی (که از اين منظر، همان شخصِ زين‌العابدينِ مراغه‌ای‌ست) عمری دويست‌ساله می‌داشت و دورانِ ما را درک می‌کرد، و با دو چشمانِ سرِ خود می‌ديد که اجرایِ قوانينِ اسلام، چه روزگارِ فلاکت‌بار و چه دنيایِ زشت و پلشت، و چه زبونیِ هولناکی در جهان برایِ ما بيچارگانِ اسلام‌پناه رقم زده است.
امّا آنچه در انديشه‌یِ راوی (مراغه‌ای) بسيار درخورندِ تأمّل می‌نمايد، اين است که وی -با وجودِ باور به اين دعویِ سخيف و فاقدِ هرگونه بنيان، باز- مدام سنگِ محک را در غرب جست‌و‌جو می‌کند، و ابداً به نمونه‌هایِ اسلامی -خواه سنّی، خواه شيعی- روی نمی‌آورد. فی‌المثل آن‌جا که در شاهرود با عبورِ پُر‌کبکبه‌دبدبه‌یِ خانِ حاکم روبه‌رو می‌شود، که «سی‌چهل نفر با چوب‌دست‌هایِ بلند، به‌رديفِ نظام از دو طرف» او را مشايعت می‌کنند و فريادِ «دور باش!» سر می‌دهند، و همگان بايد به‌هنگامِ عبورِ وی تعظيم کنند (ص 43)، در نقد و ردِّ اين پديده‌یِ بی‌معنی و اين سنّتِ زشت، به فقرات و نمونه‌هايی از رفتارِ خلفا و -بنا به شيعه‌بودن- ائمّه، استناد نمی‌جويد؛ بلکه رفتارِ حاکمِ لندن را به‌ياد می‌آورد: «گفتم: آباد باشی ايران. حاکمِ شهری مانندِ لندن که دارایِ هفت‌ميليون جمعيّت است، از هر جا تنها می‌گذرد و احدی اعتنا به شأنِ او نمی‌کند. ماشاءالله حاکمِ يک ولايتِ کوچکِ ما اين‌قدر جلال و جمعيّت دارد. سلطنت بايد اين‌طور باشد!» [ص 44] اين فقره، و بسيار شواهدِ ديگر در سر‌تا‌پایِ سياحت‌نامه، که حتّی در يک مورد به رفتار و شيوه‌یِ اسلاميان استناد نمی‌شود، به‌درستی نشان می‌دهد که اسلام‌باوریِ راوی در حدِّ شعار و لقلقه‌یِ زبان بيش نيست.
گمانِ نگارنده اين است که مراغه‌ای در اظهارِ اين سخيفه -که: «با اجرایِ قوانينِ اسلام، مشکلات رفع می‌گردد»، و: «فرنگان قوانينِ خوب‌شان را از قرآن و احاديث اخذ نموده‌اند»-، بيش و پيش از آن که باورمند باشد، پيرو و تکرارکننده‌یِ موردی از مواردِ «بابِ طبعِ زمانه» (مدِ روز) بوده است.
تصوّر می‌کنم که اين از اثراتِ سيّد جمال‌الدّينِ اسدآبادی‌ست. اسدآبادی (که من هنوز در باره‌یِ اصلِ انگيزه‌یِ او ترديد دارم و به يک نظر و نتيجه‌یِ نهايی نرسيده‌ام) آخرين تيرِ ترکشِ اسلام به‌شمار می‌رود. وی، در فضا و شرايطی که همه چيز برایِ متّهم‌نمودنِ اسلام فراهم آمده، ظهور می‌کند، و دانسته يا ندانسته، يکی از بزرگ‌ترين ضرباتِ تاريخی را به پيکرِ جنبش‌هایِ بيداریِ ممالکِ تحتِ سلطه‌یِ اسلام وارد می‌سازد. نگاه‌ها و توجّه‌ها را به‌انحراف می‌کشد؛ و موفّق به القایِ اين ياوه‌یِ فريبناک می‌گردد، که: زبونیِ ممالکِ اسلاميّه، ريشه در پراکندگیِ امّت، و عدمِ اجرایِ احکام و قوانينِ محمّديّه دارد؛ و چنانچه اتّحادِ اسلامی و اجرایِ دقيق و درستِ شرعِ نبوی امکان‌پذير گردد، دوره‌یِ ضعف و زبونیِ مللِ اسلاميّه به پايان خواهد رسيد.
بر اين اساس است که من هرگونه روی‌کرد به چنين باوری را از زمره‌یِ تأثيراتِ وی می‌شمرم. متأسّفانه، اثراتِ شومِ دعاویِ سيّدجمال قربانی‌هایِ بسيار گرفته است. برایِ نمونه‌یِ آن می‌توان به محمّد اقبالِ لاهوری در هند-پاکستان، و علی شريعتی در ايران اشاره نمود.
حکومتِ الهیِ امام خمينی، يک بار و برایِ هميشه، به اين ياوه‌سرايی پايان داد!
اکنون ديگر هيچ کس شک ندارد که انواعِ اسلام، از کلّی و جزئی، امتحانِ خود را پس داده است.

q
به گونه‌ای ديگر نيز، می‌توان به استنادِ «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» به اصلِ موضوع بازگشت. جامعه‌یِ ايرانِ عصرِ ابراهيم‌بيک، با جامعه‌یِ امروز، تفاوت‌هایِ کاملاً اساسی، و البتّه، يگانگی‌هایِ کاملاً آشکار نيز دارد.
ابراهيم‌بيک (مراغه‌ای) خواهانِ بهره‌مندی و برخورداری از دانش و فنونِ مغرب زمين است. به‌روزگارِ وی، مدرسه نداشته‌ايم، راه‌آهن و آسفالت و جادّه و لوله‌کشیِ آب و... و... نداشته‌ايم؛ و امروز داريم: مدرسه داريم، دانشکاه داريم، راه‌آهن داريم، پل و جادّه و آسفالت و ماشين داريم، برق و راديو و تلويزيون و اينترنت داريم؛ و هيچ چيز از صناعاتِ غربيّه نيست که امروزه در اين کشور ساری و جاری و شناخته نباشد. امّا، باز هم «هم‌چنان اندر خمِ يک کوچه‌ايم»!

اين فقط به يک معناست: علّتِ زبونیِ ما اين چيزها -و نداشتنِ آن- نبوده. علّتِ بيچارگی‌مان، اتّفاقاً به «داشتن» است. اگر پی‌برده، دريافته، و پذيرفته باشيم که علّتِ زبونی و پس‌مانیِ ما در «نداشته‌ها»ی‌مان نبوده، پس لابد بايد در «داشته‌ها»ی‌مان باشد!
تنها چيزی که آن روز داشته‌ايم و اکنون نيز به‌وفور داريم، «اسلامِ نابِ محمّدی» است.

%
به هزار زبان می‌گويم و به دوهزار گوش نمی‌شنويد، که: اين وامانده جايی نمی‌رود. يک‌بار محضِ امتحان، اين نکبات را از زندگیِ خود بزداييد. اگر بعد از بيست‌سال باز همان بوديد که بوده‌ايد، دوباره قرآن بر لبِ طاقچه نهيد و آخوند بر سرِ خود نشانيد و در همين گنداک فرو رويد...
امّا من يقين دارم که اگر حتّی به‌مدّتِ دو روز هم اسلام را ترک کنيد، ديگر هرگز به آن باز نمی‌گرديد، مسلمين!!

2 مهرماه 1385

:

&
کتاب‌شناخت
ايرانِ امروز، 1907-1906. نوشته‌یِ اوژن اوبن (وزير‌مختارِ فرانسه در ايران، از 1905 م.). ترجمه و حواشی و توضيحات از علی‌اصغر سعيدی. کتاب‌فروشی زوّار. چاپِ اوّل، 1362.
تاريخِ بيداریِ ايرانيان. به قلمِ ناظم‌الاسلامِ کرمانی. به اهتمامِ علی‌اکبر سعيدی سيرجانی. انتشاراتِ آگاه. چاپِ سوّم، شهريورماهِ 1361. (چاپِ اوّل: بنيادِ فرهنگِ ايران، 1346. چاپِ دوّم: انتشاراتِ آگاه و لوح، 1357.)
سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک. زين‌العابدين مراغه‌ای. چاپِ جيبی. انتشاراتِ... (کتاب دمِ دست‌ام بوده؛ همين لحظه که لازم‌اش دارم، نيست!)

?
پابرگ‌ها:

[1] بنگريد به «تاريخِ بيداریِ ايرانيان»، ج 1 ص 249.
[2] رک: بخشِ سياحتِ مرند (ص 176 و بعد).
[3] بنگريد به شرحِ حمّام رفتنِ ابراهيم‌بيک و يوسف‌عمو در ارضِ قدسِ رضوی؛ مشهد (ص 35).
[4] «جلدِ اوّل و دوّمِ کتاب نشانی از نويسنده‌یِ آن به‌دست نمی‌دهد، امّا در جلدِ سوّم، نويسنده خود را به نامِ حاجی زين‌العابدين مراغه‌ای، بازرگانِ ساکنِ اسلامبول، معرّفی می‌کند...» (باقر مؤمنی. ملحقاتِ کتاب، ص 249)
[5] من از دو مجلّدِ ديگرِ کتاب نسخه‌ای ندارم، و اصلاً آگهی ندارم که اين دو بخش در ايران منتشر شده يا نه. آنچه به نامِ «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک» شهرت دارد، همين جلدِ اوّلِ کتاب است...
پس‌نگاره: به بخش‌هایِ پيوستِ کتاب توجّه نکرده بودم. حينِ نگارش، اين بخش، و به‌ويژه آنچه را که در معرّفیِ نويسنده و اثرِ سه‌جلدیِ او، از نوشته‌یِ باقر مؤمنی آمده، مطالعه کردم. بنا به اين نوشته، مجلّداتِ دوّم و سوّم در ايران چاپ نشده است...
[6] همين «سياحت‌نامه‌یِ ابراهيم‌بيک»، «تاريخِ بيداریِ ايرانيان»، «تاريخِ مشروطه» احمد کسروی؛ و دو سفرنامه از فرنگان: «سفرنامه‌یِ پولاک»، و «ايرانِ امروز، 1907-1906» (اوژن اوبن. وزيرمختارِ فرانسه در ايران، از 1905 م.)،...
[7] تا آن‌جا که حافظه‌ام ياری می‌کند -و به فهرستِ اعلامِ مندرج در پايانِ هريک از مجلّدات هم نگاهی کرده‌ام- در هيچ‌جایِ اين اثرِ بزرگ، نامی از ميرزا فتحعلی آخوندزاده به چشم نمی‌خورد!...

1 Kommentar:

  1. نسخه‌یِ اسکن‌شده
    سياحتنامه‌ی ابراهيم بيگ. حاجی زين‌العابدين مراغه‌ای. متنِ کاملِ سه‌جلدی. به‌کوششِ م. ع. سپانلو. نشر آگه.
    http://bashgaheadabiyat.files.wordpress.com/2013/10/siyahatnameyeebrahimbeyg.pdf
    از: باشگاه ادبيّات
    https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/559665254080539

    AntwortenLöschen