Mittwoch, 2. Mai 2007

خدا، حقيقت يا ضرورت؟ (II)

خدا، حقيقت يا ضرورت؟ (II)

در عرفان، نوعی از خدا -يا باورِ به خدا- داريم که از آن با نامِ «وحدتِ وجود» ياد می‌شود. ابنِ عربی، نظريّه‌پردازِ بزرگِ اين عرصه، می‌گويد: «خداوند، آشکار می‌شود در همه‌یِ چيزهايی که آفريده است؛ و او، خود، همه‌یِ آن چيزهاست.» (نقلِ به‌مضمون. از حافظه). بر اساسِ اين باور، چيزی بيرون از خدا، و غيرِ او، وجود ندارد. همه‌یِ آنچه هست، خداست. هر جزئی، خداست؛ و کلِّ آن نيز خداست. خداست که در نمودهایِ گونه‌گونِ خويش جلوه‌گر می‌شود.
با اين حال، باز همين ابنِ عربی، دو کتابِ عمده دارد، که در آن‌ها از الله و محمّد و اسلام می‌گويد؛ و از مبدأ و معاد. يکی، کتابِ کم‌حجمی است با نامِ «فصوص‌الحکم»، و ديگری، کتابِ مفصّلی، به‌نامِ «فتوحات‌المکّيّه». من از فتوحات نسخه‌ای ندارم، و از فصوص نيز، فقط شرحِ حسينِ خوارزمی (سده‌یِ 9 يا 10) را دارم. حيرت‌ام از اين است که چگونه می‌توان با چنان باوری، باز از محمّد و اسلام سخن گفت؟ البتّه، سندِ معتبر داريم (و آن، سخنِ شمسِ تبريزی است، در مقالات؛ و پاره‌هايی از آن، در مناقب‌العارفينِ افلاکی نيز نقل شده) که: ابنِ عربی مسلمان نبوده، محمّد را قبول نداشته، دعوت را منکر بوده (و جایِ ديگر -به‌گُمان‌ام در «شرحِ مثنوی» تأليفِ شاه ولی‌محمّد اکبرآبادی- خوانده‌ام که می‌گويد: «تصرّف، نشانه‌یِ نقصِ معرفت است»)، و نمازی هم اگر می‌کرده، به‌حسبِ ظاهر بوده. به‌نظرِ من، تناقضِ باورِ حقيقیِ امثالِ ابنِ عربی را با گفته‌هايشان، تنها به يک صورت می‌توان توجيه کرد: ترسِ از مرگ، ايشان را وا می‌داشته که برایِ مسلمانیِ خود سندسازی کنند!
در هرحال، برایِ من، تنها تصوّرِ قابلِ قبولی که می‌توان از خدا داشت، همين باورِ وحدتِ وجودی است. با چنين خدايی، من هيچ مشکلی ندارم. امّا مشکلِ ديگری در کار می‌آيد: هيچ نيازی به آن نيست که درباره‌یِ چنين خدايی سخن بگوييم! پس چرا بايد نامی داشته باشد؟! [1]

از اين که بگذريم، تصوّرات و باورهایِ گوناگون راجع به خدا، همه از يک نوع است: باورش محصولِ هراس و احساسِ خلاءِ آدمی است؛ و سخن گفتن از او، اسبابِ دکّان. هر کسی که از خدا سخن گفته، قصدش اين بوده که خود را فرستاده‌یِ خدا، يا عارفِ به خدا بداند، و به اين وسيله بر ديگران برتری جُسته، و مقاصدِ خود را دنبال کند. نهايةً، ممکن است که اين مقاصد، در موردِ بعضی اشخاص، مادّی نبوده، و مثلاً قصدِ تربيتِ اجتماع در ميان بوده باشد. امّا هيچ فرقی نمی‌کند.

به‌نظرِ من، اگر ذهنِ انسان را از کودکی با اين مزخرفات و موهومات پُر ننموده، و به‌جایِ آن، او را با واقعيّتِ هستی آشنا سازيم، چنين انسانی، نه هرگز مشکلِ روانی پيدا می‌کند (مشکلِ روانی به آن معنا که مدّعيانِ خداباوری می‌گويند)، و نه هيچ نيازی به خدا خواهد داشت.
بديهی است که توله‌یِ آدميزاد، از همان سنينِ کودکی با پرسش‌هايی راجع به چيستیِ جهان و چرايیِ پديده‌ها رو‌به‌روست. امّا، اين دليل نمی‌شود که ذهنِ کودکانه‌یِ او را، با موهومات انباشته سازيم؛ موهوماتی که بعدها به‌سادگی قابلِ زدودن نخواهد بود.

برخی خدا را حاصلِ خلاءِ ذهنِ آدمی می‌دانند. امّا اگر به پرسش‌هایِ کودکانه، درست و از رویِ آگاهی و تعهّد نسبت به سلامتِ ذهنیِ کودک، پاسخ داده شود، چنين خلائی اصلاً به‌وجود نمی‌آيد. البتّه، از آنجا که حجمی از تصاويرِ ذهنی از طريقِ ژن‌ها، نسل به نسل انتقال می‌يابد، ممکن است پروژه‌یِ «انسانِ بی‌خدا» تا چند نسل با مشکلاتی رو‌به‌رو باشد (مشکلاتی درست از همان نوع که خداباوران، به‌استنادِ آن، مدّعیِ فطری‌بودنِ مسئله‌یِ «خدا» و «خداباوری» در انسان می‌شوند، و خواهند شد!)؛ امّا چنان‌چه پروژه تداوم يابد، می‌توان مطمئن بود که بعد از چند نسل، اين موهومِ هولناک زيان‌بار، به‌کلّی ريشه‌کن شده و از هستیِ انسان رخت برخواهد بست.

برایِ انسان، افزون بر آن پرسش‌هایِ کودکانه (که در ادوارِ اوّليّه‌یِ هستی، ديگر منحصر به دورانِ کودکیِ نبوده، و تا مرگ با وی همراه بوده است)، «هولِ تنهايی» نيز مسئله‌ساز بوده، و هست. دشوار است پذيرفتنِ اين حقيقت که بر اين خشخاشِ شناور بر پهنه‌یِ اقيانوسِ بی‌کران[2]، رها شده، و کاملاً تنهاييم. نه صدای‌مان به‌جايی می‌رسد، و نه حتّی می‌توانيم بدانيم که در اين انبوهِ بی‌انتها، فريادرسی هست يا نه.
کس نمی‌داند کز اين گنبد برون احوال چيست
سر فرو کردی، اگر شخصی بر اين بالاستی
[ناصرِ خسرو] [3]
باورمندانِ به خدا، هريک به‌نوعی، از پذيرشِ اين تنهايیِ بی‌کران وحشت دارند. باورِ به خدا، به انسان قوّتِ قلب می‌دهد، و تحمّلِ دشواری‌ها را برای‌اش آسان می‌سازد. درست مانندِ کودکی که در حيطه‌یِ حضورِ پدر-مادر، پشت به کوه دارد؛ امّا به‌محضِ اين‌که نگاهِ ايشان از او منقطع می‌شود، هراسان به‌سوی‌شان باز می‌گردد...

q
از آنجا که –گويا- بحث از هراس‌هایِ انسانِ ابتدايی، بيشتر از سویِ کمونيست‌ها مطرح شده و می‌شود، ممکن است خواننده مرا کمونيست بپندارد! امّا بايد بگويم که، من در همه‌یِ عمرم، حتّی يک‌صفحه کتابِ کمونيستی نخوانده‌ام؛ و به‌جایِ آن، تا بخواهيد، در دورانِ کودکی‌ام، افسانه‌هایِ کودکان (ايرانی و غيرِ ايرانی)، داستان‌هایِ پيامبران، داستان‌هایِ شاهنامه، رمان‌هايی از گونه‌یِ رمان‌هایِ ژول‌ورن، و در بيست‌و‌چهار ساله‌یِ اخير، دواوينِ شاعران، متونِ کهنِ پارسی -به‌ويژه متونِ عرفانی-، قرآن، تفاسير، تواريخ، اوستا، اوپانيشادها، متونِ پهلوی، تورات، انجيل، و انبوهی رمان -کمی ايرانی و بيشترکی خارجگی-، و مانندِ اين، خوراکِ شبان‌روزی‌ام بوده («مادرِ گورگی» را نتوانستم بخوانم، از بس که بدم می‌آمد و می‌آيد از اين گُه‌و‌گندِ سنگوک!). به‌جایِ انتسابِ انديشه‌ها به مآخذِ خاص، و تخطئه‌یِ آن، بايد در آن به نظرِ تأمّل نگريست؛ و بعد منصفانه رد کرد، يا نقد نمود، يا پذيرفت، و به حکّ و اصلاحِ آن پرداخت. من بر هيچ زمينه‌ای از آموخته‌ها، برداشت‌ها، و دريافت‌های‌ام تعصّب نمی‌ورزم؛ الّا بر اين يک‌فقره که: تعصّب، ملکِ طلقِ مسلمين است!

7 ارديبهشت 1386
:

&
کتاب‌شناخت:
ديوانِ ناصرِ خسرو. به‌تصحيحِ مجتبی مينوی-مهدی محقّق. انتشاراتِ دانشگاهِ تهران. چاپِ چهارم، اسفندماهِ 1370.

?
پابرگ‌ها:

[1] نوعِ ديگری از خدا هم می‌توان يافت، که به همين اندازه بی‌آزار است؛ و البتّه، نيازی نيست که درباره‌یِ آن سخن بگوييم:
چند سالِ پيش، يک‌روز همسرم تعريف کرد که مازيار از من پرسيد: مامان، خدا چيست؟ (مازيار، آن‌وقت پنج‌ يا شش‌ساله بود؛ هنوز مدرسه نمی‌رفت) می‌گويد که مختصری برای‌اش گفتم (بنا به همان چيزهايی که بنا به عادت و مرسوم، در پاسخِ کودکان می‌گوييم!) مازيار با حالتی اعتراض‌آميز، گفت: نه، اين نمی‌شود؛ يک خدا که نمی‌تواند مالِ اين‌همه آدم باشد! گفتم: پس به‌نظرِ تو، چطوری‌ست پسرِ گل‌ام؟ گفت: من فکر می‌کنم هرکسی برایِ خودش يک خدا تویِ دل‌اش دارد!!
[2] محمود شبستری (از عارفانِ سده‌یِ هشتمِ هجری) دو بيت دارد که واقعاً بی‌نظير است:
زمين در جنبِ اين نُه سقفِ مينا
چو خشخاشی بُوَد بر رویِ دريا
نگر، تا خود تو زين خشخاش چندی
سزد گر بر بروتِ خود بخندی!
(سال‌ها پيش، شايد 62 يا 63، در مؤخّره‌یِ «ازين اوستا»یِ م. اميد خوانده‌ام؛ و هرگز فراموش‌ام نشده!)
[3] ديوان؛ ص 226. (قصيده یِ شماره یِ 106؛ بيتِ 18)

Kommentare:

  1. از پیدا کردن شما مسرورم.

    AntwortenLöschen
  2. برای من همین دو روز پیش پیغامی از اینشتین رسید که از خدای متحول شده سخن می گفت :)

    AntwortenLöschen