Freitag, 6. Juli 2007

دو سال گذشت...

دو سال گذشت...

شايد اين‌هم نوعی ادایِ غيرِ ضروریِ ديگر باشد، که برایِ يک، دو، سه، يا چند‌سالگیِ وبلاگ‌مان، مطلبِ خاصّی بنويسيم. و اصلاً مگر مهم هم هست که منِ نوعی چند سال است چيز می‌نويسم؟! شايد برایِ ديگران نباشد؛ امّا برایِ خودم، خالی از اهميّتی نيست.
يک‌سالِ ديگر گذشته. وبلاگ‌ام يک‌سال جوان‌تر، و خودم يک‌سال پيرتر شده‌ام. در اين يک‌سال، اوضاعِ مادّیِ من و خانواده‌ام بدتر نشده، امّا فرقِ چندانی هم نکرده. هم‌چنان اسيرِ قرض و وام و بی‌پولی و محنت‌هایِ جورواجوريم. خانه، هم‌چنان اجاره‌ای‌ست (و بيست روزِ ديگر اجاره‌اش سر‌می‌رسد)؛ ماشين، هم‌چنان نداريم؛ بيمه، هم‌چنان نيستيم؛ شادی و تفريح، هم‌چنان نداريم؛...
و امّا، در اين يک‌سال، من نوشتن‌ام را ادامه داده‌ام. کافرتر شده‌ام. خشم‌ام نسبت به اسلام و انقلاب و نظامِ اقدسِ الهی هزار برابر شده. و باز هم، از خشونت و تندی، فرسنگ‌ها، دور و دورتر شده‌ام. آنچه آرزو دارم اين نيست که مسلمين را بکشم يا بر عليهِ اسلام سلاح بردارم. اصلاً.
اسلام وجودی‌ست موهوم، که بر دروغ و جهل و کشتار بنيان يافته؛ بنا بر اين، برایِ نابود کردنِ آن نيازی به اسلحه هست و نيست. اسلحه و زور لازم است، برایِ گرفتنِ ذوالفقار از دستِ اذبيایِ ولايتِ محمّديّه؛ و اين کار، البتّه، به ما مربوط نمی‌شود و کارِ ارتشِ رهايی‌بخشِ ايالاتِ متّحدِ جهانیِ امريکاست. رودررويیِ نظامیِ ما با اسلام و مسلمين، نوعی «اقدامِ شخصی» محسوب می‌شود، و کاری‌ست نکوهيده، و ناسازوار با پيکره‌یِ قانون‌مندِ دهکده‌یِ جهانی، و نظم و نظامِ آن. و اسلحه لازم نيست، از آن‌رو که بخشِ عمده و اصلیِ کار (بعد از عمليّاتِ نظامی) به‌عهده‌یِ ساختارهایِ فرهنگ‌ساز و آگاهی‌بخش است. و ما ايرانيان، تنها در اين بخش است که می‌توانيم مؤثّر واقع شويم.

از اين که مسلمين مرا بکشند واهمه‌ای ندارم. اين را به‌عنوانِ بخشی محتمل از سرنوشت‌ام پذيرفته‌ام. کسی که به‌راستی خواهانِ آزادیِ ايران و ايرانی باشد، نبايد از کشته‌شدن واهمه کند. اين‌ها، هزاروچارصد سال است با همين ابزارِ کشتار و ارهاب و توحّش، کارِ خود را پيش‌برده‌اند.
گاه برخی از دوستان و اطرافيان، به من به‌گونه‌ای نگاه می‌کنند که انگار اين رفتارِ من است که غيرِ طبيعی‌ست؛ امّا اين درست نيست. من بنا به دريافتی درونی و کاملاً ساده و طبيعی، به اين نتيجه رسيده‌ام که ديگر نبايد باورم را بپوشانم. اين که اسلام و مسلمين، کماکان، در همان توحّشِ کهنه و ديرينه‌یِ خود به‌سر‌می‌برند و نمی‌توانند وجودِ انسانِ راست و خواهانِ راستی و آزادی را تحمّل کنند، عيبِ ايشان است نه من!

z
و امّا، از جهاتی، بسيار خسته شده‌ام و بدم نمی‌آيد که اگر راهی پيدا شود، برایِ هميشه از ايرانی‌بودنِ خود ببرّم و همه چيز را فراموش کنم. همسرم بيش از من خسته است. کاش می‌شد برويم يک گوشه، در يک کشورِ آدم‌وار، چار‌صباحی به معنیِ واقعِ کلمه «زندگی» کنيم. خستگیِ من به اندازه‌ای‌ست که دوست دارم آن‌جا که می‌روم فارسی حرف نزنم، به ايران و ايرانی اصلاً و ابداً فکر نکنم؛ و کلّاً فراموش کنم که اين‌جا در اين خراب‌کده از سرِ دودولِ يک اسيرِ اسلام چکيده و از زهدانِ يک اسيرِ ديگر زاييده‌ام. و به صدایِ بلند فرياد بزنم: کسِّ ننه‌یِ ايرانِ آريايی‌تان!!
...
خسته‌ام. امّا همين‌جا می‌مانم، و با اهريمن می‌جنگم. کجا از اين‌جا بهتر؟! فقط بايد اين زادگانِ دروج، اين نطفه‌هایِ بسم‌الله را بريزيم بيرون. بروند به ماتحتِ والده‌یِ ماجده‌شان، حضرتِ اهريمن = الله!

15 تير 1386

:

1 Kommentar:

  1. حاجی کنزینگتون7. Juli 2007 um 17:38

    تبریک. امیدوارم صد ساله بشه.

    AntwortenLöschen