Donnerstag, 14. Juli 2011

روضة‌الصّفا، مجلسِ اوّل: تَهمَتَه!!

روضة‌الصّفا، مجلسِ اوّل: تَهمَتَه!!
(Tàhmàtà)

روزی بود، روزگاری بود.
دهِ بزرگی بود يا شهرِ کوچکی، هنوز باستان‌کاوان و برپژوهندگان بدان پی‌نبرده‌اندند...
امّا، اين فقره کاملاً برپژوهيده شده که تویِ اون ولايت،
مرتيکه‌ای بود و
زنيکه‌ای.

هر-از-گاهی، مرتيکه می‌رفت خونه‌یِ زنيکه و، دستی به چپ‌وچالِ هم می‌کشيدند و؛ بعدش‌م: ازون کارایِ بدبد؛ که امروزِ روز به‌ش می‌گن: خوب‌خوب!
يه‌روز که اين مرتيکه‌یِ داستانِ ما رفته بود خونه‌یِ زنيکه‌یِ داستان،
دستی به چپ‌وچالِ هم کشيدند و، لبی و لوچه‌ای و...
حينی که مرتيکه‌یِ داستان داشت تمبونِ گل‌گلیِ زنيکه‌یِ داستانِ عشقیِ در حالِ روايت رو درمی‌آوُرد،
زنيکه‌یِ داستان،
معلوم نشد از رویِ لوندی و ناز و عشوه‌یِ خرکی بود، يا من‌بابِ امرِ خطيرِ اطّلاع‌رسانی؛ يا يحتمل: محضِ گلايه از روزگار و، فضولیِ فضلا،
که رو کرد به مرتيکه‌یِ داستان و، گفت:
مِدِنِن که ايـ همسِده‌ها پُش‌سَرِتا حرف مِزِنَن؟
مرتيکه‌یِ داستان که حالا تمبونِ زنيکه‌یِ داستان رو درآوُرده بود و پرتاو کرده بود گوشه‌یِ اتاق و، دستِ‌ش –بی‌ادبيه- به پروپاچه‌یِ زنيکه‌یِ داستان ورمی‌رفت و، می‌رفت توُ دلِ زنيکه‌یِ داستان، گفت:
نه. حالِ چه مِگَن که حرف مِزِنَن؟
زنيکه‌یِ داستان، گفت:
خب دِگَه حرف مِزِنَن... مِثِلاً مِگَن که شما مِيِن دِ خَنَه‌یِ مو...
مرتيکه‌یِ داستان که حالا داشت واردِ قضيّه می‌شد، گفت:
خب مو مِيُم که مِيُم؛ به اونا چه ربطِ دِرَه؟
زنيکه‌یِ داستان، درحالی‌که پاهای‌اش را بالا می‌بُرد، گفت:
خب، مِگَن که شما مِيِن با مو ازو کارا مُکُنِن... که يعنی خدایِ نِکِرده مو و شما با هم چيزِم؛ چِز مُکُنِم؛ يعنی شما با مو –وای! مو خجالت مِکِشُم؛ مِگَن که- کارِ ناشرع مُکُنِن...

مرتيکه‌یِ داستان که حالا کاملاً سوارِ کار بود و، بفهمی‌نفهمی شروع به فسق کرده بود، همون‌جور که به‌قولِ علما «می‌زد»، به همون آهنگِ پس‌وپيش شدن‌هایِ پرحرارتِ شديداللّحن، ورد گرفته بود و، پی‌درپی اظهارِ برائت می‌کرد و، از تهِ حلقوم، بريده‌بريده می‌گفت:
تَهمَتَه!
تَهــمَـــتَه!!
تَهــــمَــــــتَــــــه!!!

23 تيرماه 1390

:

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen